عنوان کتاب : نفرین زمین نویسنده : جلال آل احمد تاریخ نشر : اسفند ماه 82 تایپ : لیلا اکبری نفرین زمین 1 بسیار خوب.این هم ده.دیروز عصر رسیدم.مدیر بچه ها را به خط کرده بود و به پیش باز آورده .بیست سی تایی .وسط میدانگاهی ده.اسمش؟...حسن آباد یا حسین آباد یا علی آباد.معلوم است دیگر.اسم که مهم نیست.دهی مثل همه ی دهات .یک لانه ی زنبور گلی و به قد آدم ها.کنار آب باریکه ای یا چشمه ای یا استخری یا قناتی..یعنی که آبادی .با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب.و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم.که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلی ها نیست.اصلا نمی دانم چرا نمی گذارند مدرسه های شهر بمانم.پنج سال است که از دانشسرا درآ»ده ام و همه اش ویلان ای« نیمچه آبادی ها.شاید خودم اینجور خواسته ام؟...نه.حتما چیزی توی این پیشانی نوشه.«بی خودی که خرجت رو ندادن.»سه سال آزگار نان یک دانشسرا ی ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مامور پست بودن که دنبال خربندری آ آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریده اند.بله دیگر چشمت کور.تو هم می خواستی تخم و ترکه ی یک آدم پدر و مارد دار شهری باشی تا لای دست فاحشه های پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی ، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ...و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند ، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و...از این قزغبلات. رها کنم. بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بی کار می ماند.جایی که داس زدن روزانه اش کمر پرمدعاترین میدان دارهای زورخانه ی باغ پسته بک را می شکند ، معلم ورزش یعنی سرنگه دار.آن جا هم که معلم حساب بودم ، برایم درآوردند که میآن مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی...بله اخراج.مدیریت هم که ازم نمی آمد.یعنی برام پاپوش دوختند.چه طور؟...خوب دیگر .روزگار است، و پر از کلک.فعلا هم ولم کنید.بعدا اگر حوصله داشتم راستش را برای تان می گویم. بچه ها نه به ترتیب قد ، صف کشیده بودند .بیش تر کلاه نمدی به سر.و بزرگ ها ، یعنی دهاتی ها ، دور تا دور میدانچه ی آبادی پلاس .با دو سه نفری دم در قهوه خانه.که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند .تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید ، بچه ها هورا کشیدند و کف زدند.و دهاتی ها برگشتند ، و نگاهی .و سایه ی ریشخندی روی صورت چندتاشان.ولی دست زدن بچه ها اصلا صدا نداشت.انگار نمد به کف دست هاشان بسته بودند.بعد از مدیر با بزرگ ترین شان دست دادم.دستش بدجوری پینه داشت.مثل پاشنه ی پای بابام.لیفه ی تمبان ها بالا کشیده ، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه.یا پیش فنگ دهاتی؟...بیش ترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند.با تخت هایی به کلفتی الوار.خود گیوه ها عین یک کشتی ، و مچ پاهای لاغر بچه ها درست مثل دگل وسط شان فرورفته.حتما تا دو سال دیگر اندازه ی پاشان می شد. مدیر محلی بود.همه چیزش داد می زد.تسبیحی به دست ، میانه بالا ، مچ دست ها به باریکی ترکه ، با سری بزرگ و بی کلاه و چه پنجا ه ساله مردی با او بود .مو قرمز و آفتاب سوخته و درشت قامت .«آقای مباشر».مدیر این طور معرفی کرد.حسابی خوش قد و قواره.از آن ها که توی شهر ها برای ریاست دربه در دنبال شان می گردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک.و سه چها تا دهاتی دورش می پلکیدند.دوتاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو.یکی شان می شلید و بدجوری کج و کوله می شد.«کاسکت»هاشان را از سربرداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو.دومی کچل بود .تک و توک .موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس.مباشر چیزی به لهجه ی محلی به آن ها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم.یکی شان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را .و را ه افتادیم.مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچه ها در دنبال.یک دسته ی حسابی .وعلم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده ؛ به دوش دو نفری که از جلو می رفتند.آن که می شلید چمدانم را برداشته بود.و هردفعه که کج و راست می شد دل من هوررری می ریخت تو.دلم برای رادیوم شور می زد؛ تپانده بودمش توی چمدان.و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره می شد...که افتادیم توی کوچه ی اصلی ده.از زیر ردیف بیدها می گذشتیم و سپیدارها.بیدها گرد گرفته و خفه ؛ و سپیدارها دل باز و بلند.و چشم های ریز و درشت بر تنه هاشان مانده . نگران عبور دسته ی ما.عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر ، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده.و گرده ها تپاله ی گاو به دیوارها .رو در روی سپیدارها.و زن ها چمباتمه زده لب نهر ظرف می شستند.لبه ی پاچین هاشان روی زمین افتاده و تخته ی پشت شان رو به ما.و تک و توک شان با کوله بار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت.و به همان سمت که ما می رفتیم، آن ها پشت شان را می گرداندند.لای هر دری دو سه جفت چشم می پاییدند مان.عابران همه سلام می کردند.مردانی که با جفت ورزوهای خیش به کول از شخم بر می گشتند یا بچه ها که دنبال خری با بار تیغ از صحرا. یا پیرمردها که عصازنان را آخرت را می جستند.مدیر مدرسه سرش به این گرم بود که در گوش هر کس-گذرا -پچ پچی کند و لابد قرار مو مداری برای کاری.و مباشر جواب سلام ها را می داد. اما نه جواب همه را .ناچار جواب بعضی ها را من می دادم .اول نفهمیدم که زن ها هم سلام می کنند .از بس آهسته بود سلام شان.و پشت به ما و درست عین زمزمه ای.چنان سلام هایی جواب نداشت.من هم که جراتش را نداشتم .شاید رسم نبود.شاید بدشان می آمد که جواب سلام زن ها را بدهی. در راه هیچ حرفی با هم نزدیم .نمایشی بود که باید می دادیم.و صامت.اهل ده باید مطمئن می شدند که معلم تازه هم چیزی بیش از یک سر و دو گوش ندارد. اما پچ پچ بچه ها یک دم نخوابید. مدرسه بیآبانی بود .محصور به چهار دیواری .با یک ردیف اتاق و جلوی آن ها ایوانی سرتاسری .و دیوارها سفید نشده ، و بر پیشانی بنا سرتیرهای سقف نامرتب بیرون زده ؛ و گره گوله دار.داد می زد که به عجله ساخته اند.خاک حیاط چنان پوک بود که هنوز غبا رگریز بچه ها از مدرسه فرو ننشسته بود. با این که یک ساعتی ا زتعطیلی مدرسه می گذشت.چان می داد برای گل کاری.دوسه ته قلوه سنگ نامرتب ، گوشه و کنار حیاط -افتاده بود.آهاه!لابد ای« جام قبرستون بوده . و خودم را کشیدم کنار تا از بغل یکی از آن ها بگذرم و نوک پایی و شاید جمجمه ای و بعد شاید مختصر خودنمایی خارج از برنامه برای کلاسم.که عقل هی زد:چی کار می کنی مرد؟یه دهاتی است و یه عالمه احترام به اموات. که به دیگران پیوستم و رفتیم به سمت ایوان.بچه ها کنار دیوار مدرسه ردیف شده بودند و مدیر و مباشر هیچ حرفی با هم نداشتند.از مباشر پرسیدم: -مدرسه تان چند ساله است ؟ -سه سال.می دانید ...این طرف ها زمین بایر نداشتطم.یعنی بیرون آبادی .قبرستان را هم می دانید ...دستور دولت بود.نقشه را دولت داد.خرجش را از صدی ده حق اربابی.می دانید هر چه باشد این جا مدعی نداشت. -راست است.باز جای شکرش باقی است که عالم اموات مهمان نواز است.مدیر لبخندی زد و از پلکان پهن وسط عمارت رفتیم بالا.تنه ی دو تا تبریزی را پوست نکنده فرو کرده بودند .وسط حیاط و با طنابی سرشان را به هم بسته. یعنی که تو والیبال. و یک تیرک دراز و پوست کنده هم بود.بغل در مدرسه و تکیه به دیوار داده.که پارچه ای رنگ باخته بر سرش تاب می خورد .یک گوشه ی ایوان را آب و جارو کرده بودند و دو سه تا صندلی ، و میزی.و سماور قلقل می کرد.و از اسباب سفرم خبری نبود.نفهمیدم آن دو نفر کی از ما جدا شدند و کجا.هنوز ننشسته بودیم که مدیر دوباره بلند شد و رفت سراغ بچه ها.لابد که مرخص شان کند.یک جا بند نمی شد.من و مباشر ساکت بودیم.همان شاگردی که سر صف باهاش دست داده بودم چای می ریخت .مباشر کمی پابه پا شد و بعد گفت: -خوب .خیلی خوش آمدید.می دانید ؛ راست است که زندگی ده چنگی به دل نمی زند ، اما می دانید این بچه ها هم حق دارند. «می دانید» هایش خفه ام می کرد.اما آفتاب سوختگی اش و موی قرمزش هر عیب دیگری را جبرانی بود.گفتم: -این را به دیگران باید گفت.من که به پای خودم آمده ام.اصلا سق مرا با دهات برداشته اند.و چای را یکهو سرکشیدم.جوری که سقم سوخت و دهانم.تا بیخ حلق و اشک جلوی دیدم را گرفت.سرم را گرداندم که یعنی دنبال بساط سفرم می گردم. -بردند منزل آقای مدیر. پسرک ، استکان را که برمی داشت این را گفت. -اسمت چیه بابا؟ -اکبر. و مباشر گفت : -با آقای مدیر این جور قرار گذاشتیم.می دانید ، ما دهاتی ها آداب بلد نیستیم.که مدیر رسید.و یاالله نشست.و مباشر دنبال کرد ، انگار می خواست خیال خودش را را حت کند: -می دانید،آقای مدیر ...شاید بهتر بود تو قلعه ی اربابی برای شان جا تهیه می کردیم. -چرا ؟ -آخر می دانید ...تو دهات مهمان خانه که نداریم.کدخدا هم ، می دانید فقط برای می دانید ژاندارم ها جا دارد. گفتم:-مهامن خانه را می خواهید چه کنید؟اصلا مگر همین مدرسه چه عیبی دارد؟ نگاهی به هم کردند که قرار و مداری را می رساند.و اکبر داشت چای دوم را جلوی من می گذاشت که مدیر گفت: -مدرسه نوبنیاد است.اما بیغوله است.شان شما هم نیست.خلاف ادب است .نقل آن یارو است که برایش مهمان آمد خواباندش تو طویله. -هروجب از خاک خدا یک روزی قبرستان بوده. -آخر این دفعه ی اول است که برای ما از خارج معلم می آید.درمانده بودیم که چه کنیم.آن جا هم خانه ی خودتان است. مباشر گفت:-می دانید ، تا حالا هیچ کس این جا نخوابیده . گفتم:-من اولیش.نترسید.دست مرده ها خیلی از دنیا کوتاه است. مدیر به خنده گفت:-به هر صورت سر مرغ ها را بریده اند.چند تا از سربنه ها و ریش سفید ها می آیند دیدنتان.نمی شد وسایل پذیرایی را آورد. گفتم :-آخر من که مهمان نیستم.مامور دولتم.لابد تو همین مدرسه یک اتاق خالی پیدا می شود.تو خانه ی یکی از اهالی.صحبت از تعارف نیست.اما هرکسی می خواهد تو چهار دیواری خودش سرکند. و عاقبت قرار بر این شد که یک امشبه را با او سر کنم و از فردا هر جوری که دلم خواست .بعد بلند شدم که همراه مدیر مدرسه و اکبر سری به عمارت مدرسه بزنم. کلاس ها بدک نبود.نور مناسب و تخته ها عریض. اما چوب نما .و پنجره ها اغلب شکسته .و کف اتاق ها خاکی و دیوار ها تازه لاوه مالیده.ته ساختمان بعد از دفتر مدرسه ، اتاقکی بود رو به مغرب.با یک در و بی پنجره .انبار مانندی ، و پر از خرت و خورت.هیزم و سر تیر و زنبه و بخاری... و تا رعنکبوت همه ی گوشه هایش را به هم وصل کرده.می شد به همین جا ساخت و سر فرصت پنجره ای برایش باز کرد.رضایت دادم و آمدیم بیرون.و رفتیم .اول پیچیدیم به طرف قلعه ی اربابی .دیوارها ی لند چینه ای و بی روزن و کنگره دار.و تازه تعمیر شده .یعنی که در باغ سبز وسط یک ده؟....و ایوانکی مهتابی مانند و رو به شمال.بالای سر در ، در که نه ، دروازه . از الوارهای یک تخته و بی هیچ زینتی .نه حتی یک گل میخک. بعد دور زدیم به طرف بیرون آبادی.به سمت نوک تپه ای که ده بر سینه کش شرقی اش لمیده بود. بفهمی نفهمی با شیبی.و آبادی حالا دیگر به نوتک تپه هم سرزده بود و مدرسه را در میآن گرفته بود که تیرک پرچمش را از دور می دیدی.نهر در پوشش پرپشتی از بیدهای کوتاه چرخی ، مساوات کاه گلی ده را از وسط شکافته بود و افقی دور تپه می پیچید و به سوی غرب دو سه تیر پرتاب می رفت تا به مظهر قنات برسد. و از آن جا حلقه های قنات هم چو حلقه های زنجیر در همواری دشت چیده ؛ تا پای کوه.یا پس کوه؟...که از اکبر پرسیدم: -«عمو زنجیل باف »بلدی؟ این بازی را نمی شناخت .که دیدم آفتاب از سر بلندترین سپیدارها جست و از سر تیرک پرچم مدرسه نیز.از دودکش هر خانه ای دودی آبی رنگ و سبک ، دم نسیم غروب تاب می خورد و می رفت بالا.با ز پرسیدم: -پس چه بازی هایی بلدی؟ -قایم باشک آقاو...و...و دوزبازی و...و...و درنابازی آقا و...همین. -همین؟ -آخر آقا ما که دیگه بچه نیستیم.این بازی ها مال بچه هاست.و این جوری حرف مان گل کرد.آبادی صد و پنجاه خانواری جمعیت داشت.و او برادرزاده ی کدخدا بود و دوازده سالش تمام نشده بود.و پدرش شب عید همان سال مرده بود و مادرش نان بند خانه ی بزرگان بود و مادربزرگش زمین گیر بود و خودش خال دشات معلم بشود ....پرسیدم: -کار هم می کنی؟ -از وقتی بابام مرده دیگر ما کاری نداریم آقا. -چه طور؟ -زمین مان را عموم می کارد.بچه هایش بهش کمک می کنند آقا.نمی خواهند من هم بروم کمک که سهم مان بیش تر بشود آقا.فقط هفته ای دو روز می روم علف چینی آقا .برای زمستان گاومان و شش تا بز و میش مان. در شب زودرس سایه ی بیدهای آخر کوچه ی ده ، قدم می زدیم که سوز تندی از جلو برخاست ، با گرد و خاک .یخه ی کتم را کشیدم بالا و چشمم را مالیدم.و بازش که کردم دیدم کسی شش هفت بید آن طرف تر لب نهر نشسته .و پشت به ما چپق می کشد.اکبر گفت: -درویش علی است آقا. -درویش؟...خرمن که برداشته. -امسال خیآل دارد بماند آقا. -صحیح.چه جور آدمی است؟ -خیلی از آقای مدیر بیش تر چیز می داند آقا.روزها سر خرمن نقل می گفت.آقای مدیر باهاش بد است آقا. -چه قدری عایدی داشت؟ -نمی دانم.هرکسی یک چیزی بهش داد آقا.دو تا گونی شد که گذاشته پیش قهوه چی.سه سال است که سر خرمن پیدایش می شود آقا.نقل گرشاسب یل را آن قدر خوب تعریف می کند... اکبر زمزمه کنان حرف می زد که درویش به صدای پای ما برگشت.چپقش را به یک حرکنت خالی کرد که جرقه هایش را باد بلعید ؛ و برخاست.در سایه ی بیدها و تپه ، که دیگر سایه نبود و چیزی از شب با خود داشت ؛ اول ریش دراز سایهش را دیدم و بعد کفنی را سته اش را و بعد صورت سیآه و استخوانی اش را .و گفت: -یا حق آْقا ملعم!خوش آمدی، درویش خاک پای هر چه آدم با کمال است، بفرما. -سروری درویش. و خودش را کنار کشید که نشستیم.چماقی پیش رویش بود و کلاهی شش ترک ؛ که برش داشت و به سر گذاشت. فقط دسته های لام و الف کتیبه ی کلاهش خوانا بود که هم چون شعاع های بی رمق از نوک کلاه می ریخت پایین .اما به دوره ی کلاه هم نمی رسید. موهای ژولیده اش را که زیر کلاه پوشاند ، گفتم: -لب جوق عمر نشسته ای درویش؟نکند از دد و دیو ملولی؟ -ای آقا دهن ما بچاد ، مردم از ما گریزانند ، به حق مولا دیو و دد ، ماییم. -وقتی پای نقل آدم می نشینند که نباید از آدم گریزان باشند. -کسی پای نقل فقیر ننشسته آقا معلم.این فقیر است که پای سفره ی مردم نشسته. -اوضاعت که بد نیست درویش. -ای آقا!هرکدام جان می کنند تا یک مشت گندم به کیسه ی فقیر بریزند. -پس چرا دل نمی کنی ؟که اگر تاریک نبود نمی گفتم. مکثی کرد که در آن ، صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم و بعد گفت: -مگر تو هم به گدایی آمده ای آقا معلم؟ یکه خوردم .ساکت در چشم هم نگریستیم.«چرا بهش تندی کردی؟واقعا مگر جای تو رو تنگ کرده ؟»و او دنبال کرد : -درویش طمع کار نیست . این بدبخت ها ملا که ندارند .بی بی گفته بمان.فقیر هم گفته به چشم. -چرا ملا ندارند؟ باز مکثی کرد و گفت : -آق معلم ، تو که بهتر می دانی.این روزها همه می نشینند پای نقل رادیو و ملاها نازک نارنجی شده اند.و تا بگویی بالای چشم تان ابروست ، قهر می کنند. -یعنی تو آبادی همه رادیو دارند؟ -نه آقا معلم .بدبخت ها نان ندارند.اما رادیو می گوید شهر شده عین شهر پریان .دست شان که برسد می خرند.بعد هم راه می افتند می روند شهر که پول پارو کنند. چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است.«بی خودی که نقال از آب درنیومده.» ته صدایش خراشی داشت.صدا از حلقومش که می گذشت ، درست به باد می مانست که از لای شاخ و برگ بید می گذرد.بم و روان و لرزان و نرم.چماقش را برداشتم که سری سنگین داشت و گره دار بود. پرسیدم: -کجا اطاق کرده ای درویش؟تو قلعه ی اربابی؟ -ای آقا جل و پلاس فقیبر فقط زیر سایه ی حق پهن می شود . همت مولا مسجدشان رو به راه است.سرد هم که بشود می روم قهوه خانه .و ساکت شد.چشمش را از من گرفت و به نهر دوخت و گفت: -برای فقیر که خانه ی مدیر را آب و جارو نمی کنند. پیدا بود که کافی نیست. گفتم:-کنایه می زنی درویش؟من که دم از فقر نمی زنم.من جیره خور دولتم.خانه ی مدیر هم یک امشبه است.غافلگیرم کردند. -پس کجا می مانی آقا معلم؟ -خیال دارم تو مدرسه بمانم. -مدرسه شان قبرستان است .چرا نمی روی قلعه ی اربابی؟می خواهی درویشت به مباشر بگوید؟ -مباشر خودش تعارف کرد.اما صلاحم نیست.تو سر سفره ی زنده هایی ؛ بگذار من سر سفره ی مرده ها باشم.آخر فرهنگ یعنی تحویل مرده ها به زنده ها . -آخر آقا معلم حرمت قبرستان... حرفش را بریدم که:-اگر برای قبرستان حرمت قایل بودند مدرسه اش نمی کشدند . و بعد این جور حرف را برگرداندم:-بگو ببینم چه حسابی بین مباشر و مدیر هست؟من سر در نیاوردم. درویش نگاهی به اکبر انداخت و گفت: -به خون هم تشنه اند آقا معلم.این مدیر به قدرتی حق چشم دیدن هیچ کس را ندارد. خواستم چیزی نگویم ، اما دیدم نمی شود.سوز سرد پاییزی افتاده بود و دنیا به قدری آرام بود و زمزمه ی نهر و نرمی صدای او ، که اصلا نمی شد گمان کرد که زشتی هم هست یا بدی.این بود که گفتم: -مدیر هم یکی مثل همه ی ما.لابد نان غصه ها ی خودش را می خورد . -نه ...و عتاب آمیز خطاب به اکبر افزود : -پسر بلدی در دهنت را چفت کنی ؟من با این خاک برسرها به اندازه ی کافی حساب خرده دارم. که اکبر سرش را انداخت پایین و دستش رفت به طرف نهر.و صدای شکافی در آب.و درویش دنبال کرد: -مدیر فقط غصه ی نان بچه های بی بی را می خورد.درویش بخیل نیست . با مباشر هم از بچگی خرده حساب دارد... و بعد برایم گفت که مالک ده پیرزنی است شوهر مرده که دو پسر دارد. یکی شان از وکلای سرشناس شهر که پس از جنگ ، یک بار هم نماینده ی مجلس شده . و دیگری محصلی است و در فرنگ است و گویا زن فرنگی گرفته .و مدیر مدرسه پادوهای آن هاست و شغلش را همان که وکیل است ، برایش درست کرده و مرا هم که معلم تازه باشم ، هم او برای مردسه ی ده دست و پا کرده...و بعد : -لابد می دانی آقا معلم ، که مباشر بی بی را صیغه کرده ؟ -پس اسم مالک بی بی است.چه دل زنده هم هست. -نگو آقا معلم ، نگو.درویش حقش را می گوید.صیغه ی محرمیت خوانده اند. -پیداست.مرد خوش قواره ای را انتخاب کرده ، حتما خوش سلیقه است درویش. -پس می خواستی جزغاله ای مثل درویشت را انتخاب کند؟ -بدت که نمی آمد؟ و خندیدیم.دیگر تاریک تاریک شده بود ، و برخاستیم.صدای نهر و زمزمه ی بیدها چنان رسا بود که انگار تاریکی بلندگویی است . خروسی در ده می خواندو تک بانگ گاوی درست بیخ گوش ما ، یک مرتبه تاریکی را انباشت.حتی رگبار سم الباقی گله را در پس کوچه های ده می شنیدی .همه چیز آرام بود ، و هرگز نمی شد گمان ببری که زیر این آرامش روستایی اضطرابی نهفته است. 2 مدیر حسابی سور داده بود.خانه اش توی کوچه ی اصلی ده بود.اول دویدند سگ قلچماق شان را بستند که در تاریکی پارس می کرد.بعد ، از بغل خورجین ها و انبان های پر گذشتم ، و بعد پلکانی ، و بعد یک پنجدری .دور تا دور رختخواب ها تکیه به دیوار داده .پیچیده در چادر شب های ابریشمی.و روی طاقچه ها دو تا سماور زرد و سفید و چینی ها و گلاب پاش ها و تنگ ها ی گلو باری: و لیوان های سبز مارپیچ و شیرینی خوری های پایه بلند.به ورودم یک جماعت هفت ، هشت نفره برخاستند و صحبت شان را در باره ی تراکتور که نمی دانم کدام آباد ی، بریدند و دست به دست مرا بردند صدر مجلس؛ پهلوی پیرمردی که با دوش تکیه به عصایی داده بود. مباشر هنوز نیامده بود و مدیر یک یک حضار را معرفی کرد. پیرمرد پهلو دست یهم کار دیگرمان بود.عموی مدیر. با ریش سفید و قبای دهاتی و نیمچه قوزی بر پشت، چشم به خیره کنندگی توری چراغ دوخته.و انگار نه انگار کگه تازه واردی به مجلس رسیده . کدخدا سی چهل ساله ، مردی درست استخوان ، با لباس نیمه شهری ، و کاسکتی چلوی زانو ها .دو تا برادر مدیر هم بودند. یکی جوانکی هجچده نوزده ساله ف با زلف پاشنه نخواب و چشم رنگین ، که نرو بدلی چراغ طوری نمی گذاشت بشناسمش.دختری بود در لباس مردانه.و برادر دیگر ، جوانی بیست و چند ساله .با ریش سه چهار روزه و کت نپامی نیم دار. تعارف ها که تمام شد همکار پیرمان درآمد که : -خوب آقا جان !خوش آمدی.خوب کردی به زندگی ده رضایت دادی . آن زمانی که می گفتند «ده مرو ده مرد را احمق می کند.» حالا دیگر گذشته .این ، مال زمان جوانی ما بود.حالا دیگر آقا جان برای احمق شدن لازم نیست آدم از شهر در بیاید...و جماعت مردد که بخندد یا نه.و پیرمرد نگاهی آمیخته به لبخند به من کرد و در قیافه ام جوابی را جست که نیافت بعد افزود: -خوب آقا جان! از شهر چه خبر؟ -ایه،شکر.همین جورها ست که گفتید.احمق هم توش کم نیست.مال دهات هم سرازیر شده توش. --خوب آقا جان!بگو ببینم حالا نان یک من چند است ؟ -دیگر کسی نان را کشیمنی نمی خرد.خیلی وقت است که نان دانه ای شده. که جماعت هرررری خندید و هم کار پیرمان سرش را تکان داد و گفت : -عجب!عجب!پس برکت رفته آقا جان.هیچ می دانی که من هنوز رنگ شهر را ندیده ام؟ مدیر گفت :-خوش به سعادت شما.تو شهر پیرمردها را متقاعد می کنند میرزا عمو.نقل آن یارو است که ... میرزا عمو سر عصا را به شانه دیگرش تکیه داد و به تندی گفت : -حالا دیگر کهنه شده دل آزار؟پسره ی بی چشم و رو!چشمت که افتاد به همکار تازه ، حالا برای من کرکری می خوانی؟ما که مکتب خانه داری می کردیم این را هم بلد بودیم که بچه ها ی مردم را روی همین زمین نگه داریم.اما تو بگو کدام یکی از این بچه های مدرسه ات تو ده بند می شود؟خدا عاقبت شان را به خیر کند آقا جان!و تازه اگر مکتب خانه ی من نبود و این همه جانی که پای بچه ها می کنم ، کدام پدرسوخته ای تو را می کرد مدیر مدرسه؟ مدیر گفت :-میرزا عمو چرا بهت برخورد ؟اوقاتت تلخ است که معلم به این خوبی برامان فرستاده اند ؟من غرضی نداشتم.می خواستم بگویم تو شهر برای امثال شما احترام قایلند.دیگر ازتان کار نمی خواهند.شما ، به این سن و سال ، براتان سخت است که هر رو زدرس بدهید. نقل آن یارو است که .... کدخدا نقلش را برید که :-آره خان عمو ، غرضی نداشت . -می دانستید که میرزا عمو هنوز ماشین سوار نشده ؟ این را برادر وسطی مدیر گفت .و پیرمرد در جوابش براق شد که : -آره آقا جان!به خصوص از وقتی این پسره ی بی نماز ماشین خریده .با این باری قراضه اش. که جماعت خندید و من به صرافت افتادم که «پس با ماشین این بابا اومدی ده !لابد دستش به دهنشم می رسه ، که شوفر نیگه می داره . اینم که عموش . ظس مدیر واسه ی خودش دار و دسته ای داره.»و برادر مدیر داشت می گفت :...اگر همین قراضه نبود تا حالا چغندر همه تان گندیده بود.» و مدیر گفت :-نمازش را می خواند میرزا عمو ، من شاهدم . پیرمرد گفت:-شهادت تو به درد بابات هم نخورد .خدا باید شاهد باشد آقا جان.و عصا را از این شانه به آن شانه کرد و بعد خیره نگاهی کرد به برادر مدیر ؛و به لهجه ی محلی جمله ی کوتاهی گفت که جمع به شدت خندید و من چیزی نفهمیدم.و هنوز دنباله ی خنده نخوابیده بود که چای آوردند. و میرزا برنداشت . در استکان ها شستی لب طلایی ؛ و نعلبکی هایی با عکس زنی در میان.یکی دو دقیقه سکوت شد که در آن چای ها را سرکشطدند و بعد چپق سربنه ها آتش شد و سیگار کدخدا. و دود توتون که بالای چراغ تنوره بست ؛بلند و خطاب به هیچ کس گفتم : -مثل این که صحبت از تراکتوری چیزی بود؟... سربنه ای که چپق را آتش کرده بود ؛به جمله داداش به دست بغل دستی گفت: -بله قربان!یک فرسخی ما یم آبادی هست به اسم امیرآباد.سمت نسا.اربابی است قربان . مالک رفته فصل خرمن تمام نشده تراکتور آورده .که هم زمین خودشان را شخم می کند قربان ، هم به دیگران اجاره می دهد.ساعتی دوازده تومن . درست که کارشان خیلی پیش است قربان ، و هنوز باران اول نیفتاده کار شخم امیرآباد دارد سر می آید ؛ اما عیب کار این جا است قربان که کتراکتور مرز و سامان نمی شناسد .شوفرش هم که غرطبه است قربان . وقتی این طور شد تکلیف روشن است .مرز و سامان مردم به هم مبی خورد قربان . و دعوا می شود . دیروز اهل محل ریخته اند تراکتور را وسط مرزعه درب و داغان کرده اند قربان ...و دنباله ی کلامش در حمله ی سرقه قطع شد.سربنه ی دوم چپق را خالی کرد توی زیرسیگاری و افزود : -شوفره هم حالش خوب نیست . چوب تو گرده اش خورده و زمین گیرش کرده . و کدخدا افزود :-بدبختی است دیگر. الان یک دسته ژاندارم آن جا است . باید ده دوازده نفر بروند حبس.وقتی کدخدا بی عرضه بود این جور می شود دیگر. مدیر ، شرق ، دستی روی زانویش زد و گفت:-این ها همه اش نقل بی سوادی است . وحشی ها هنوز مدرسه نداردند . هفت تا از بچه های اعیان شان می آیند مدرسه ی ما.از این همه راه ؛ و تو بر بیابان.نقل آن یارو است که سر سفره اش نان نبود می فرستاد دنبال پیاز. سربنه ی سوم چپق را از بغل دستی گرفت و گفت:-پدرآمرزیده تو که سواد داری و مدیر مدرسه هم هستی ، اگر گاو همسایه افتاد تو یوجه ات چه کار می کنی؟ -هیچ چی، می زنمش.هی می کنمش تا برود بیرون . دیگر دعوا ندارد. -خوب پدرآمرزیده!آنها هم همین کار را کرده اند دیگر.رفته اند بیرونش کنند.هی ها کرده اند ، هوار زده اند ؛ اما چه فایده ؟ گاو که نبوده پدرآمرزیده !جاندار که نبوده تا زبان آدم سرش بشود . تراکتور بوده و زبان نفهم.شوفرش هم که غریبه بود ه.نوکر روزی ده پانزده تومن مزدی که می گیرد ،؛ و لابد کله شقی هم کرده .خوب دعوا شده دیگر ،؛ پدرآمرزیده !تو دعوا هم که حلوا پخش نمی کنند.این چیزها برای ما مثل روز روشن است . تو آقای مدیر الف را می شناسی ، ماهم دردسر آب و ملک را ، ملا هم قرآن را .مگر نه میرزا عمو؟ حسابی حرف زد.از آن ها بود که توی شهرها به درد دلالی می خوردند یا پادوی انتخابات.مناسب هر مطلبی بلد بود دستش را چه جور تکان بدهد و کجای کلام را بکشد و کجا تند بگذرد.حرفش که تمام شد ف چپق خالی را داد به دست سربنه ی وسطی که سرش را برای حرف های دو هم کار دیگرش تکان میداد و چیزی زیر لب می گفت.برادر کوچک مدیر در تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین افتاده ، مدام با گل قالی بازی می کرد. انگار که ما همه خواستگارهای اوییم .اما هم کار پیرمان یک بار دیگردوشش را از سر عصا برداشت و همان طور که چشم به پنبه ی گر گرفته ی توری چراغ دوخته بود ، شمرده و خطبه وار گفت: -سواد کدام است آقاجان!آخرالزمان شده دیگر .این هم علاماتش .تا وقتی این ماشین ها روی زمین می رفتند و با مخلوق زیر زمین کاری نداشتند ، خوب ، یک حرفی بود آقا جان!یک چیزی بود . اما امان از وقتی که نیش شان را به زمین بند کند !باور کنید آقا جان!مگر چرا سر قو م عاد و ثمود بلا نازل شد؟هان؟این که دیگر گفته ی قرآن است آقا جان!آن قدر فسق و فجور کردند که مخلوق زیر زمین هم از دست شان به غذاب آمد.آن قدر بچه های ولدالزنا تو زمین دفتن کردند که نفرین شان کرد.آن وقت یک تکان آقاجان ؛، و دیگر سنگ روی سنگ بند نشد.حالا داستان ماست .خدا نیآورد آن روزی را که مخلوق زیر زیمن از دست این ماشین ها آتشی به عذاب بیایند !زبانم لال آقا جان! و حرفش تمام شد، چنان خودش را روی نوک عصایش انداخت که در دل گفت «الان دوشش سولاخ می شه»در این مدت برادر وسطی مدیر ته مانده ی چایش را سرکشید و گفت: -اگر من جای مالک امیرآباد بودم ، یک امساله زمین همه شان را مجانی شخم می زدم . مال همه ی اهل آبادی را . کار را ه دارد .اول دانه بپاش ، بعد کمین کن.آن وقت ای« جور اختلافات اصلا پیش نمی آمد.وقتی من دارم و همسای[ ام ندارد که ساعتی ده دوازده تومن مزد تراکتور بدهد ، البته که حسودش اش می شود .هزاری هم که شوفرش مرز وسامان اهل محل را بشناسد ، فرقی نمی کند .حرف در ای« است که چرا تو داری و من ندارم.چرا راه دور بروی» ؟همین باری قراضه ی من ، به قول میرزا عمو ، از روزی که خریدمش مردم دارند چشم و چارم را در می آورند . مرتب ماهی یک گوسفند قربانی می کنم ، مگر نه خان داداش؟ -بگو ببینم پدرآمرزیده !چغندر کدام یکی از اهل آبادی را مجانی بردی کارخانه؟ -چرا بابا، ای والله!مال مرا که برد.مال بیش تر قوم و خیش ها را برد.برادر ی به جا ، اما حقش را باید گفت. این مدیر در جواب سربنه ی سوم گفت که براق شده بود و زل زل برادرش را می پایید. و همین جا ی بحث بودی» که سگ پارسی کرد و صدای در بلند شد.و بعد گرپ...و سگ خاموش شد.و بعد تارق و تورق کفش ها ی نعل دار .و مباشر وارد شد . با همان دونفر که عصر بساط سفر مرا به دوش کشیده بودند.غیر از میرزا عمو همه بلند شدیم و مباشر آمد طرف چپ من نشست و همراهانش همان دم در وا رفتند. با زچای آوردند و چپق های دیگر آتش شد و مدیربرخاست و چمدان دسته دار رادیو را پیچیده در کیسه ای سفید ، آورد و جلوی مباشر گذاست.باتری رادیو یک قوطی مقوایی یک وجبی بد ، با سی چهل تایی قوه های کوچک که در آن چیده شده بود ، و سیم کشی کرده و سرش به یک ورقه ی نایلون پوشطده ، و همه یبساط با کمربند مردانه ای روی سر رادیو بسته بودد.و هم چو که مباشر دستش به پیچ رادیو رسید ، صدایش درآمد.چند لحظه ای اعلان روغن نباتی بود و صابون و ساعت مچی و خمیردندان و بیسکویت ، و بعد صدای مارش درامد و بعد اخبار ، داخله و خارجه.از بمب اتم گفت و از جایزه بردن سگ دوک آو فلان در «کاپری»، و بعد از نی که در سنگاپور به تماشای یک فیلم چینی آن قدر خندید تا مرده ؛ و بعد از جلسه ی هیات دولت و تصمیم به ترمیم کابینه و بعد از تعرفه ی گمرکی ماشین های کشاورزی و بعد از اعلامیه ی دولت خطاب به عشایر جنوب که «دیگر دوران هرج و مرج گذشته...»والخ.و بعد از اخبار زلزله و جمع آوری اعانه برای زلزله زدگان و بعد از ورود رییس جمهور فلان مملکت و بعد از برندگان بلیت های بخت آزمایی...که مباشر پیچش را بست .و موضوع صحبت مجلس را ازم پرسیأ.در دو سه جمله برایش گفتم.خندان دستی به صورتش کشید و پرسید: -می دانید، ده است دیگر.نظر شما چیست؟ -من شهری ام.زیاد وارد این امور نیستم.اما فکر می کنم اگر شوفرشان محلی بود ، این دعوا را نمی افتاد.مثلا همین اخوی آقای مدیر ، که اسم شریف شان را نمی دانم .پیشنهاد خوبی هم پیش پای شما می کرد...کدخدا حرفم را برید که : -ده بدبختی همین جا است دیگر. توی آبادی شان یک راننده هم ندارند. سربنه ی اولی چپق را رد کرد به بغل دستی اش و گفت: -نخیر قربان !مساله را باید حل کرد قربان!رادیو می گفت که کارخانه ساعتی ، نه قربان، دقیقه ای یک تراکتور بیرون می دهد .اما گاو سالی یکی می زاید.همین است قربان که تاپاله اش هم عزیز است.اگر قرار باشد جای گاو ، دهات پر بشود از تراکتور... برادرد وسطی مدیر ، قش قش خندید و رو به من گفت:-من شاگرد شما عین الله.و بعد رو بکرد به سربنه و گفت :-خیال کرده ای همه ی آن تراکتور ها می آید این جا؟که تو حالا وحشت ورزوها برت داشته؟سرتاسر ای« مملکت همه اش دوهزار تا تراکتور هم نیست . اصلا مگر خیال می کنی ما چندتا ده داریم ؟هان خان داداش؟ مدیر گفت:-نمی دانم . باید صدهزارتا باشد. گفتم:-نه .آمار سال 35 می گوید پنجاه و دوسه هزارتا. برادر مدیر گفت:-بفرما.پنجاه هزار تا آبادی و همه اش دو هزار تا تراکتور.همی« است که تراکتور انگشت نماست.و هرکه هم که دارد همین طور است . انگشت نما هم که شدی مردم بهت حسادت می کنند. این است که من می گویم یک امساله باید زمی« همه را مجانی شخم می کردند. مباشر گفت :-می دانیأ . عین الله خان درست می گوید . اما مزدش را از کجا بیاوردند ؟نفت سیآهش را که می دهد؟می دانیأ . این روزها کسی به فکر کسی نیست ، اگر عیب و علتی کرد و یدک می خواست چه ؟ عین الله گفت:-معلوم است ، خان .بزرگانی کردن خرج دارد.من با ای« کامیون چه قدر چغندر مجانی برده باشم خوب است؟ سربنه ی سوم گفت:-پدر آمرزیده!تو هم که همین جوری پسه ی کامیونت را می زنی تو سر ما. سربنه ی اول گفت :-ما نفهمیدی» قربان ، عاقبت تکلیف ورزوها چه می شود؟ برادر مدیر گفت:-ای« که عزا ندارد بابا!ورزوها را می فروشیم قسط تراکتور می دهیم . و فقط ماده گاو نگه می داریم.اگر کار مزرعه ماشینی بشود تو هر دهی فقط پنج تا ، نه ، دو تا ورزو برای تخم کشی کافی است. باقی شان را می کشیم و می خوریم.الان سرتاسر سال تو این ده ، بیست تا گاو هم خورده نمی شود.این است که مردم مریض اند. میرزا عمو گفت چه می گویی پسرجان؟!مردان خدا حیوانی نمی خورند .آدمی زاده آه است و دم.نه قبرستان مخلوق خدا.برو اعتقادت را درست کن پسر.این حرف های رادیو و روزنامه را تو دیگر نزن. سربنه ی اول گفت:-همچه معلوم است قربان که آقای مدیر هوس تراکتور خریدن کرده . تقصیر از مباشر است که رفت دنبال آسیاب آتشی.حالا قربان باید برویم ورزوهامان را بکشیم و مزد تراکتور بدهیم. و برادر مدیر گفت:-می بینی خان داداش؟همان است که من گفتم .مساله در این است که چرا تو داری من ندارم.چشم و چار آدم را در می آورند. و مدیر برای ای« که حرف را برگردانده باشد رو کرد به من و گفت : -شما شهر که بودید آقا را ندیدید؟ خواستم بپرسم آقا که باشند؟که یاد گفته ی درویش افتادم و گفتم : -بله !ذکر خیرشان بود . اما من خدمت شان نرسیدم. -می دانید که ایشان به فرهنگ خیلی علاقه دارند ، تو وزارت خانه هم درس دارند. زمان تحصیل ، هم کلاس وزیر فرهنگ بوده اند. گفتم :-لابد این جا خدمت شان می رسیم، حیف شد. بعد برای مباشر قلیان آوردند .و مدیر برخاست و رفت بیرون.آتش سرقلیان از هیزم مو بود ، با ساقه ها ی باریک و سیاه.مباشر قلیانش را به زحمت دودی کرد و زیر لب طوری که فقط من بشنوم ، گفت: -می دانید، یارو عیبی نکرده .اگر رضایت بدهد خسارت تراکتور آن قدر ها نیست. می دانید !دهاتی جماعت چه می فهمد تراکتور از کجا عیب می کند ؟چماق هایشان را کشیده اند به هوای در و پیکرش می دانید ، فقط یک خرده قرش کرده اند ....و بعد سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت : -می دانید!برای این که مدیر خیال برش ندارد من تعارفی نکردم ، و گرنه می دانید !تو قلعه ی اربابی جا مناسب تر است . عصری با بی بی صحبت کردم . اتاق سر دروازه را براتان خالی کنند. -ممنون .فکر می کنم تو مدرسه به بچه ها نزدیک ترم.بعد هم هرجای ده که باشم زیر سایه ی بی بی ام. و همین وقت بود که سفره آوردند.آن دو نفر همراه مباشر که تا کنون دم در کز کرده بودند ، برخاستند.برادر کوچک مدیر هم کمک می کرد.و سفره را گستردند .نان های لواش دورتا دور ، پنیر خیکی و مربای انجیر و کاسه های دوغ قرینه ی هم ، و جلوی هر کسی ، در پیاله ا ی چینی ، آب گوشت ، و یک ظرف بزرگ خوراک مرغ جلوی روی میرزا عمو و من و مباشر ، و برنج وسط سفره در یک سینی بزرگ برنجی ، و کاسه های چینی خورش آلو در اطرافش.سفره ای عین باغچه ای ، و پر از گل های خوراکی.دو سه نفر بسم الله گفتند و میرزا عمو دعایی خواند و بعد ی: تکه نان را برداشت و بویید و آهسته گفت : -ای برکت خدا!من چه قدر تو را دوست دارم !و بعد نان را گذاشت زمین و برای خودش برنج کشید و ساکت شروع کردیم به خوردن .چنان جدی و سر به کار خود فرو برده که انگار جلسه ی امتحان است . یا سر صف نماز جمو اعت نشسته ایم. 3 و از فردا صبح کار مدرسه .وضع کارم بد نیست.شش روز صبح ها ، هجده ساعت در هفته .بچه های چهارم و پنجم عصرها می روند کم ک پدرها به علف چینی یا شخم یا کار در باغستان.سرشاخه های زیادی را حالا می زنند ، قبل از آمدن سرما.شاگردهای دو کلاسم یکی هشت ، یکی ده نفر.در یک کلاس ، و همه پسر .دخترها از سوم بالاتر نمی آیند ، تازه به ندرت . لابد پشت بندش را توی خانه می گیرند. یآ پیش زن میرزا عمو که هنوز ته بساطی ا ز یک مکتب خانه ی دخترانه را اداره می کند.و اصلا دخترها روی هم هفده تا هستند.در مدرسه ای که همه اش پنجاه و نه تا شاگرد دارد .و اکبر مبصر کلاس است.زیاد باهوش نیست اما کاری است ، و غیرتی.و هم مسئولیت می فهمد. یعنی چون درشت ترین هیکل کلاس را دارد؟ شاید هم چون پدرش مرده و بزرگ ترین فرزند خانواده است. همان روز اول درس ، سوم را تعطیل کردم که بچه ها برویم اتاق مرا درست کنیم .و رفتیم.مادر اکبر هم آمده بود . با یک دسته موی سیاه توی پیشانی ، و یک پاچین ریش ریش ، و یک سکه ی نقره به سینه ی چپ کلیجه اش آویزان. و پستان هایی هنوز برجسته .بیست و شش سال بیشتر نداشت ، یا نمی نمود.فکر کردم اول جوونی و بیوگی!صورتش چنان قرمز بود که انگار الان از پای تنور برخاسته ، و مژه هایش بفهمی نفهمی سوخته.اما چشم هایش به قدرش درشت ، که اگر دماغش خوره هم داشت ، نمی دیدی.با یک دست لباس شهری و مختصری بزک ، یکی از زن ها قرتی بود گوشه ی یک مجلس حسابی...اما او دیگر چرا آمده بود ؟همین را از اکبر پرسیدم.گفت: -آقای مدیر گفت ، آقا! و دسته جمعی رفتیم سراغ اتاق.نیم ساعته خالی اش کردیم.و ورفتیم ، یعنی اکبر روفت.و مادرش اندود را در لاوک چوبی بزرگی آب انداخت ، دوغ مانندی .که اول بچه ها با آن شروع کردند به کثافت کاری .که دیدم فایده ندارد .حالا دیگر بچه ها زیادی بودند. یعنی همین قدر کاردستی بسشان بود.این بود که مرخص شان کردم و خودم جاروی فراشی را برداشتم و مشغول شدم.زنک ایستاده بود و تماشا می کرد.داد می زد که خجالت می کشد دخالت کند.یک طرف اتاق که اندود شد ، دیدم بازوهایم درد گرفته .آمدم پایین .زنک درآمد که : -این کار زن هاست آقا!اصلا رفت و روب مدرسه با من است. -یعنی تو ...پس فراش مدرسه هم هستی؟ بی این که جوابی بدهد.جارو را توی لاوک برداشت و رفت روی نیمکت و با شلختگی تمام ، و بعد پایین آمد.لاوک را برداشت و گذاشت روی نیمکت و از نو.و حالا من تماشا می کردم.دامن پیراهن نیم تنه اش با هر حرکت دست می رفت بالا، و پهلو و تیره ی پشتش نمایان می شد ، گاهی از راست و گاهی از چپ.که دور زدم و حالا تا بالای نافش را هم می دیدم ف گود نشسته و سفید.پرسیدم: -چرا شوهر نمی کنی؟ همان طور که طاق را می اندود گفت: -هنوز سال آن خدابیامرز نگذشته ...و پس از لحظه ای:-این توله سگ ها بدجوری پاگیرند. دو تا از بچه هایش توی اتاق می پلکیدند.آب نباتی به دست هرکدام شان دادم و پرسیدم: -چند تا بچه داری؟ گفت :-غیر از غلام تان اکبر، یک دختر هم دارم.این دو تا توله سگ هم که هستند. یکی شان سه چهارساله بود و دیگری کون خیزه می کرد.یک آب نبات دیگر به بزرگ تره دادم که کوچک تره را بغل کرد و فرستادم شان دنبال نخود سیاه.و پرسیدم: -شوهرت چش شد که مرد؟ -خدا عالم است آقا!شب درد کرد ، صبح مرد.گفتند تناسش اوسیده. -اوسیده؟یعنی چه؟ یک لحظه ایستاد و نگاهی به من کرد و لبخندی، و بعد گفت: -چه می دانم .یعنی افتاده.پاره شده...و دوباره شروع کرد.که رفتم جلو، و دست از روی تیره ی پشتش رفت بالا.و بعد گشت، تازیر بغلش که تر بود.که مرتبه ایستاد و : -آقا گناه دارد. جواب آن خدا بیامرز را که می دهد؟ که دست دیگرم از نافش رفت بالا، تا آن بالاها.بر گرمای خیس گذگاه میان دو پستان .که خودش را کشید عقب.جوری که بادست دیگر از پشت نگرفته بودمش ، افتاده بود.گفتم: -جواب آن مرحوم با من ، نان این یتیمچه ها را که می دهد؟ -برادر شوهرم آقا!خدا سایه اش را از سرمان کم نکند .ده نکنید آقا ... و تقلای دیگر .که من رها نکردم ، به جایش گفتم: -خیال می کنی تو این ده کسی نانخور زیادی می خواهد؟یعنی کدخدا می آید تو را بگیرد؟ -روزی رسان خداست آقا!ده ول کنید .اگر بفهمند بد می شود.که رها کردم .نگاهی با تعجب به لاوک انداخت و بعد دستی به ناف خودش کشید که خط حاملی خامه ای رنگ ، از اندود روی شکمش ماند.و گفت: -این کارها عیب است آقا!چه کارها بلدید شما شهری ها. -تا تو باشی جلوی یک شهری این جوری لباس نپوشی. نگاهی به لوند ی کرد و گفت :-مرسوم ما همین است آقا !دهاتی ها که چشم عیب نیستند. از حاضر جوابی اش خوشم آمد .یعنی که اثر رفت و آمد به مدرسه ؟ به هر صورتی برای آن روز بس بود .آمدم بیرون اکبر را صدا کردم که او هم کمکی بکند، تاظهر اتاق را اندودند.بعد قرار مداری با مادر اکبر که نان و ماست و... هر روزم را برساند.سه تومن گذاشتم کف دستش و گفتم: -بس است؟ با چشم حرف می زدند که کم است.سکوت را شکستم و رو به هردوی آن ها گفتم: -بیش تر از این از پیشم نمی رود.بعدش هم کارم که یکی دو روز نیست... که سرهای هردوشان افتاد پایین و گفتم: -...به شرط ای« که شیرت ترش نشود.اتاق هم روزی یک دفعه جارو بشود.و آهسته افزودم : -برای بچه گوشت بیشتر بخر. و وقتی رفتند روی تخت سفری دراز کشیدم.و به فکر فرو رفتم ؛ چرا هیچ مقاومتی نکرد.پیدا بود که ده روز دیگر آب مان در یک جوی خواهد رفت.شنیده بودم که در کناره ی خلیج ، زن را به صد تومن می فروشند یا در اطراف زابل با غریبه ها ، زن ها دامن را می کشند روی صورتشان که آسمان نبیند ؛ و هرجای دیگر و رسمی دیگر.اما این جا تازه وارد بودم و هنوز ادب محل را نمی شناختم. و دراز کشیده بر تخت ، هنوز خستگی بازوهایم را در می کردم که اکبر ، با سفره ای نان و پنیری و سرشیری رسید.که ناهار خوردم و بلند شدم تا بساط ریش تراشی و دندان شویی و این خرده ریزها را مرتب کنم . که «اهه»...نصف قوطی کرم بعد از ریش تراشی خالی بود!...اولین چیزی از بساط تو آدم شهری که به درد دهاتی جماعت می خورد!مثلا آمده ای بچه هاشان را درس بدهی.و این اولین درس!که چگونه خودتان را بزک کنید!...حتما همان روز صبح که در خانه ی مدیر ریش دو روزه را می تراشیدم و بساطم یک دوساعتی باز ماند ، یکی کش رفت ...یعنی که؟کدامشان؟از خودش گذشته .پیدا بود که ریشش را ماشین می کند.از زنش هم که...گرچه ندیدمش؛ ولی نه .کار یکی از بچه هاست. اما کدامشان؛ و فکرم رفت دنبال دخترک دوازده سیزده ساله ای که پیراهن بلند شهری داشت ، سرش باز بود و پستان هایش داشت می رسید ، و بعد از نماز صبح قرائت قرآنش را پیش باباش درست می کرد ، ...اما شاید او هم نبود. خواستم مقصر دیگری پیدا کنم که دیدم فایده ندارد.مقصر خود من بود م که چنین چیزی در بساط داشتم.«اگه زن بودی و کیف دستی ات پر بود از پودر و ماتیک ، اونوخت چی؟»اما تماشا داره وقتی زن ها بیان به معلمی دهات.و یک دفعه به کلم زد که اصلا چرا ریش بتراشی؟«واسه کی چسان فسان کنی ؟اونم تو این ده؟واسه ی مادر اکبر؟با اون جوونی پای تنور سوخته اش؟ او که داد می زد به هر چیزی از یه مرد راضیه.»تصمیم گرفتم ریشم را رها کنم.اصلا همه ی این کارها یعنی چه ؟یعنی تمدن ؟یا ادای فرنگی؟یا وسیله ی تشخص از دهاتی؟...که دیدم هر روزه چه حرکات احمقانه ای که نمی کنیم.بله!راحت ، همه ی این قرتی بازی ها باشد برای شهر. و با این تصمیم آمدم بیرون تا در مزارع اطراف ده با بوی پاییز دماغم را از گرد و غبار خانه تکانی بشویم. 4 دلتنگی ، عصر یک روز از هفته ی چهارم شروع شد .دراز کشیده بر تخت سفری ، داشتم کتابی ورق می زدم و به مزقان رادیو گوش می دادم که آمد . به این احساس عادت داشتم ، اما جاهای دیگر هم کارهای هم سن و سال بودند و یک جوری با تنهایی کنار می آمدیم.درد دلی ، پخت و پزی ، یعنی کوفته ای که آش می شد.یا آشی که شفته ، یا دعوایی یا شطرنجی.و بیش تر بازی با ورق.یا عرق خوری های خرکی از سر بطری ؛ و میان سوز بیابان و سرمظهر قنات ، یآ پشت دیوار خرابه ای ، یا دختری را پس و پناهی گیر آوردن و لمسی از نوک پستان تازه برآمده ای ، یا تخمین کپل ها...و همین جورها.اما این جا چه کنم ؟با این مدیر که یک سر دارد و هزار سودا و هنوز چیزی به مکتب داری نیست ؟یا با این هم کار پیرمافنگی با اعتقادات کلثوم ننه ای اش؟...زندگی شبانه روزی دانشسرا امثال مرا جوری بار آورده که در محیطی ناآشنا با حرف و سخن های خودمان مرغ سرکنده را می مانیم.می خواهیم همه جا زندگی را به الگوی شبانه روزی درآوریم.هم خواب و خوراک بودن ، کفش و لباس هم دیگر را عوضی پوشیدن ، و دم به دم جلوی هم دیگر لخت شدن و از این خل بازی ها...اما این جا ؟ بدی اش این است که هنوز نمی فهمم چه خبر است . اگر می فهمیدم با زحرفی بود.روابط مدیر و مباشر و بگو مگوشان و این نیمچه دسته بندی که دارند ، و من هنوز نرسیده علم و کتلش را دیده ام... اگر حوصله اش را داشتم هر کدام موضوعی بود پرکنند ه ییک سال تنهایی.ولی به من چه؟گور پدرشان هم کرده . نه آبی دارم ، نه ملکی ؛ و نه اصلا از زمین نان می خوردم .تا ابد هم که نمی خواهم بمانم . تازه مگر می گذارند ؟یک معلم سیار ؛ عین پدرم.از این ده به آن ده .و همین بهتر که هنوز غریبه ام.اما نمی شود با این دهاتی ها کنار آمد.حتی با سگ هاشان.هفته ی پیش نزدیک بود یکی شان گردنم را بشکند، به جای این که پاچه ام را بگیرد .بی حیا! نزدیکی های غروب بود.داشتم از بیابانگردی می آمدم.که از بالای دیوار بلند اولین خانه شروع کرد به مهمان نوازی.هارت و پورت، و چه صدایی!عین صدای گاو که با ضرب کوتاه تنظیم شده باشد.و هم صدایی فوری دسته ی سگ های ناپیدا که وحشتم گرفت. همان طور که نزدیک می شدم صدا کلفت تر می شد و کوتاه تر ، وچاک دهان دریده تر و دندان ها نمایان تر و دم افراشته و پوزه به پنجه ها چسبیده و به حالت خیز.تا آخر که غیر از سفیدی حلقه ی دندان ها و سرخی چاله ی دهان ، هیچ چیزش ، پیدا نبود ، حتی چشم ها ، حتی چشم ها ، حتی دم لابد افراشته اش.باور نمی کردم عرضه ی این را داشتهب اشد که از سر چنان بام بلند یبپرد . حسابی گنده بود .یک سگ گله.این بود که با همان قدم های سابق ، راهم را دنبال کردم . به زحمت پای دیوار رسیده بودم که در زمینه ی هارت و هورت مقطع و خرخر مدام سگ ، لب بام خش خشی صدا کرد ، که جستم .اگر یک آن دیر کرده بودم گردنم زیر بار سنگینی خشمش شکسته بود . هنوز پشتم به دیوار نرسیأه بود که سگ خورد زمی« . گورپ!یک متر آن طرف تر.در دسترس


دسته‌بندی نشده

سایت ما حاوی حجم عظیمی از مقالات دانشگاهی است . فقط بخشی از آن در این صفحه درج شده شما می توانید از گزینه جستجو متن های دیگری از این موضوع را ببینید 

کلمه کلیدی را وارد کنید :

دسته بندی: دسته‌بندی نشده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

دسته‌بندی نشده

2 (2287)

فصل اول : میکروکنترلر 8051 …...................................................................1 دیگر اعضای خانواده 8051 ...............................................................................................3 انواع میکروکنترلر 8051 ...................................................................................................5 میکرو کنترلر 8751 ................................................................................................................6 نوع OTPاز 8051 ….......................................................................................................11 2-1 توصیف پایه های 8051 ............................................................................................11 پورت 1..................................................................................................................................19 پورت 2.................................................................................................................................19 نقش دوگانه ادامه مطلب…

دسته‌بندی نشده

2 (2285)

سایت ما حاوی حجم عظیمی از مقالات دانشگاهی است . فقط بخشی از آن در این صفحه درج شده شما می توانید از گزینه جستجو متن های دیگری از این موضوع را ببینید  کلمه کلیدی ادامه مطلب…

دسته‌بندی نشده

2 (2286)

قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران (1388-1384) مصوب 11/6/1383 بخش اول رشد اقتصاد ملی دانایی‌محور در تعامل با اقتصاد جهانی فصل اول بسترسازی برای رشد سریع اقتصادی ماده 1 به ادامه مطلب…

background