این ویژگی در رمان سالمرگی به خوبی دیده میشود:
« زنی گفت نفس بکش. نفس بکش. از بچگی این جمله را شنیده بودم. تو خواب و بیداری، حتی وقتی که گرم بازی بودم. سینهام به خس خس میافتاد. نفس گلولهای میشد و گلویم را میگرفت. از درد سینه به خودم میپیچیدم». (الهی، ۱۳۸۶: ۹)
احمد اخوت طرح را بخش پویای روایت در برابر شخصیتهای ایستا میداند. طرح شخصیتها را به هم مربوط میسازد و قهرمان و ضدقهرمان را در شرایط متعارض قرار میدهد. ( اخوت،۴۲:۱۳۷۱)
شلومیث ریمون-کنان در کتاب روایت داستانی، طرح را با توجه به عامل زمان به سه دسته تقسیم میکند:
۱)طرح مفرد: درین نوع طرح نویسنده حادثهای را که یکبار اتفاق افتاده است، یکبار تعریف میکند.
۲)طرح مکرر: طرحی است که نویسنده حادثهای را که یکبار اتفاق افتادهاست، چندین بار تعریف میکند.
۳)طرح بازگو: نویسنده حادثهای را که چندین بار اتفاق افتادهاست یکبار بازگو میکند.(کنان، ۱۳۸۷: ۵۱)
« شکلوفسکی از دو نوع طرح یاد میکند: طرح پلکانی و طرح مارپیچی. طرح پلکانی آن است که رفتارهای چند شخصیت داستان شبیه به هم است و حرکت زمان درین داستانها به صورت سببی است. اما طرح مارپیچی به این صورت است که قصه با یک پیشگویی آغاز میشود وکنشهای دایرهای در داستان در راستای تحقق بخشیدن به این پیشگویی است». (اخوت،۵۴:۱۳۷۱)
میرصادقی از تقسیم پیرنگ به «پیرنگ بسته» و «پیرنگ باز» سخن میگوید. پیرنگ بسته تودرتو و پیچیده است و رمزگونه به نظر میآید که مستلزم گرهگشایی است. در پی گرهگشایی نیز نتیجهگیری قطعی است. ازینرو مناسب داستانهای اسرارآمیز است. اما در پیرنگ باز نظم طبیعی میان حوادث وجود دارد و راوی به صورت بیطرف در داستان ظاهر میشود و مخاطب باید خود راه حل مسائل طرح شده را بیابد. (میرصادقی۱۶۶:۱۳۶۴)
در داستانهایی با پیرنگ بسته، نویسنده باید توجه داشته باشد در بازگشایی گره و نتیجهگیری قطعی، بسیار با دقت عمل کند چراکه هر نتیجهگیری مورد قبول مخاطبان واقع نخواهد شد و مخاطب در انتظار است تا پایان درستی از داستان را شاهد باشد. پیرنگهای بسته بیشتر باید در موضوعاتی به کار برده شود که جنبهی آموزشی دارند اما بهتر است کاربرد پیرنگهای باز در داستانهایی باشد که به دنبال پرورش خلاقیت مخاطب هستیم. پیرنگ همیشه با کشمکش در داستان سروکار دارد. برخورد و رویارویی شخصیتهای داستان با شخصیتهای مخالف و مقابل آفرینندهی کشمکش داستانی است. کشمکش رویارویی دو نیرو یا تعارض دو دیدگاه است. کشمکش میتواند بیرونی، یعنی بین دو شخصیت و یا درونی، یعنی بین دو میل ناسازگار یا متناقض در درون یک شخصیت واحد باشد( کشمکش ذهنی). با گسترش پیرنگ، کنجکاوی خواننده بیشتر میشود و شور و اشتیاقش برای دنبال کردن ماجرای داستان زیادتر. همین علاقمندی نسبت به دنبال کردن داستان، او را در حالت دلنگرانی و دلهره نگاه میدارد و چنین کیفیتی را در اصطلاح حالت « تعلیق یا هول و ولا » میگویند. این حالت به دو صورت ممکن است در داستان به وجود بیاید. یکی آنکه نویسنده راز سر به مهری را در داستان ایجاد کند و دیگر اینکه شخصیتهای داستان را در موقعیتهای دشوار و حساس قرار دهد تا از میان دو راه یکی را انتخاب کند. ( همان، ۱۶۹)
کشمکش درونی را میتوان در داستان کوتاه « شاگرد من، معلم من » از اصغر الهی مشاهده کرد:
« دلم میخواهد جرئت میکردم میزدم به سیم آخر، از جا بلند میشدم، صاف رودرروی مدیر میایستادم و تو خندهی کثیف و لجنش تف گندهای میانداختم». (الهی،۱۳۶۹ : ۱۵۰)
اوج۱۳داستان آن بخشی از پیرنگ است که کشمکش به تنشآمیزترین میزان خود میرسد و پاسخی به آن داده میشود و امکان این وجود دارد که کشمکش در آن حل نشود اما پس از رسیدن به اوج، ضرباهنگ داستان کند میشود و خواننده در مییابد که داستان رو به اتمام است و در نهایت پس از پشت سر گذاشتن این کنش افتان، گرهگشایی۱۴ صورت میگیرد و پیچیدگیهای پیرنگ کاملاً یا قسماً روشن میشود. ( پاینده، ۱۳۸۵: ۲۵)
۱-۳-۳- راوی:۱۵
«در متن روایی، راوی صدایی است که سخن میگوید. مسئولیت کنش روایت بر دوش اوست و داستان را به عنوان «امری واقعی» تعریف میکند. در روایت ناداستانی، راوی خود گویندهای است که در واقع، گفتمان روایی را تولید میکند. در داستان، این دو عنصر موقعیت ارتباط، منطقاً از هم جدا هستند. فرستندهی بالفعل یا نویسنده در جهان واقعی حضور دارد و داستان را برای عضو دیگری از جهان واقعی، یعنی خواننده، تعریف میکند، اما راوی بخشی از دنیای متن است و روایت را به بخش دیگری از دنیای متن که به روایتگیر موسوم است، انتقال میدهد. این جفتهای ارتباطی که از مؤلف/ خواننده و راوی/ روایتگیر شکل گرفتهاند در نظامهای مجزای واقعیت جای گرفتهاند، اما قرارداد پذیرفته شدهای هست که این نظامها را به یکدیگر ارتباط میدهد: نویسنده چنان حرف میزند که گویی راوی است و خواننده چنان پیام را دریافت میکند که گویی روایتگیر است. هم راویان داستان و هم راویان ناداستان را میتوان براساس شیوه درگیرشدن آنان در رخدادهای روایت شده طبقه بندی کرد. راوی ممکن است داستانگوی رخدادی باشد که خود شخصاً شاهد آن نبوده است(راوی«دیگر گوی» )، یا گزارشگر رخدادی باشد که شاهد آن بوده اما درگیر آن نبوده ویا قهرمان دوم آن بودهاست(راوی«هم گوی») ویا این که شخصیت اصلی آن باشد( راوی«خودگوی»). همچنین، ژنت تمایزی قائل میشود میان راویان «درون گوی» که بخشی از دنیای روایی هستند، و راویان «برون گوی» که این دنیا را از بیرون تصویر میکنند». (مکاریک،۱۳۹۰: ۱۳۳-۱۳۴)
بنابرین، موقعیت راوی در متن و شیوههای او برای روایت کردن موجب تمایز راویان مختلف میگردد و روایتگیر با ایجاد ارتباط میان متن و راوی به خوانش صحیح آن میپردازد. راوی باید توانایی این را داشتهباشد که در مقام هریک از انواع راویان ذکر شده، نقش خود را به گونهای انجام دهد که مخاطب احساس منتقل شدهی او را دریابد.
نظریههای مربوط به راوی را به طور کلی میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
نظریههایی که معتقد هستند راوی در داستان وجودی حقیقی دارد و نظریههایی که راوی را دارای شخصیت حقیقی و تعین نمیدانند.
« توماس مان، نویسندهی آلمانی که نظریههایش تأثیر عمدهای بر نظریه پردازان آلمانی گذاشت معتقد بود که راوی روح روایت است. داستان به وسیله روح روایت نقل می شود. این روح به قدری مجرد و همه جا ناظر است که از نظر دستوری به جز در قالب سوم شخص به شکل دیگری از آن نمیتوان صحبت کرد. البته این سوم شخص گاهی می تواند تشخص یافته و به شکل اول شخص درآید ». (احمد اخوت۹۰:۱۳۶۴)
نظریه توماس مان با انتخاب لفظ «روح روایت»، بسیار بهجا و مناسب جلوه میکند؛ چراکه روایت بدون راوی که همان روح متن است وجود پیدا نخواهد کرد و راوی در کنار دیگر عناصر داستان جایگاه ویژهی خود را مییابد. داستان « درخت سبز عاشق» اصغر الهی یکی از داستانهایی است که راوی با جملات خود روحی واقعی به داستان بخشیده است:
« دور کعبه طواف کردم؛ دور حرم، دور قبر خالی تو که هیچجا نبود و همهجا بود. قبرت را اگر سراغ میکردم، میآمدم کنار آن و مثل درختی سبز میشدم».(الهی، ۱۳۶۹: ۷۴)
۱-۳-۴- شخصیت۱۶:
« اشخاص ساختهشدهای( مخلوقی) را که در داستان و نمایش ظاهر می شوند، شخصیت مینامند. شخصیت، در اثر روایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او، در عمل او و آنچه میگوید و میکند، وجود داشته باشد. خلق چنین شخصیتهایی را که برای خواننده در حوزهی داستان تقریباً مانند افراد واقعی جلوه میکند، شخصیتپردازی میخوانند». (جمال میرصادقی،۱۳۶۴: ۱۸۴)
قهرمانان و شخصیتهای داستان کسانی هستند که با اعمال و یا گفتار خود، داستان را به وجود میآورند. به آنچه میکنند آکسیون۱۷ یا عمل و به آنچه میگویند دیالوگ یا گفتار میگویند. به زمینه و عواملی که باعث گفتار و یا اعمال قهرمانان میشود نیز، انگیزه۱۸ میگویند. بدین ترتیب عمل یا کنش، مجموعهی اعمال و رفتار و به اصطلاح کارهایی است که از قهرمانان در داستان سر میزند و دیالوگ، مجموعه گفتارهای شخصیتهای داستان است. بدیهی است که در یک داستان، هر فعل یا گفتاری باید علت خاصی داشته باشد. قهرمانان ممکن است از آغاز تا پایان داستان ثابت بمانند و ازنظر فکری و روحی تغییر نکنند و ممکن است بر اثر یک بحران شدید، به تدریج یا ناگهانی تغییر یابند. به شخصیت نوع اول ایستا و به شخصیت نوع دوم، پویا گفته میشود. این اصطلاحات را ای. ام. فورستر در کتاب « جنبههای رمان» به کار میبرد. فورستر درین کتاب، شخصیتهای داستان را به دو نوع تقسیم کرده است: اول شخصیت ثابت یا ساده۱۹ که میتوان او را در یک جمله وصف کرد چراکه پیچیده نیست و با جزییات سروکار ندارد، دوم شخصیت متغیر۲۰ که از نظر انگیزههای رفتاری موجودی پیچیده است و مثل یک شخصیت واقعی در زندگی عمل میکند.( شمیسا، ۱۳۸۷: ۱۷۳)
یکی از نشانههای مهارت نویسندگان برتر، خلق شخصیتهایی است که در نظر خوانندگان یا دریافتکنندگان روایت داستانی، از بالاترین میزان باورپذیری برخوردار باشند. ازین روست که پس از مطالعهی داستانهای نویسندگان برتر، بیش از آنکه روند داستان و وقایع آن در ذهن بماند شخصیتها هستند که ماندگار میشوند و گاهی از آنان به عنوان شخصیتهایی حقیقی یاد میکنیم که شایستهی بیان احساسات ما هستند. شخصیت پردازی با توجه به سبک شخصی نویسنده و نوع داستان اعم از علمی، تخیلی، عاشقانه و … متفاوت است.
« شخصیتها افرادی هستند که در یک اثر نمایشی یا روایی ارائه می شوند، و خواننده بر مبنای استنباط از خلقوخو و صفات اخلاقی و عاطفیای که در گفتهها-دیالوگ- و نیز رفتار-اعمال داستانی-آنها بروز مییابد، آنها را تحلیل مینماید. دلایل رفتارها ، تمایلات، و ماهیت اخلاقی شخصیتها در ابراز گفتهها و انجام اعمالشان، انگیزه آنها نامیده میشود». (آبرامز، ۴۳:۱۳۹۰)
در واقع آنچه که موجب پیشرفت داستان و شکلگیری نقطهی تعلیق و گرهگشایی میشود، همان انگیزه شخصیتهای داستانی و به تبعآن عملکرد آنان است اما نویسندگان باید توجه داشتهباشند که شخصیتهای داستانشان ایدهآل محض نباشند چراکه مخاطبان به دنبال شخصیتهای حقیقی هستند تا بتوانند خودشان را به جای آنها بگذارند و از دیدگاه خودشان به شرایط داستان بنگرند. « از آنجا که انسان موجود اجتماعی است، همواره در تعامل با همنوعان خود قرار دارد. این رابطه سبب میشود که هریک از ما به خصایص دیگران حساس شویم. هرکس خلقوخوی خاص خود را دارد، پس مجبوریم با دقت در ویژگیهای رفتار و گفتار کسانی که با آنها ارتباط داریم، شخصیتشان را دریابیم و به این ترتیب رابطهی خودمان با آنها رابه نحو مقتضی تنظیم کنیم. از این نظر داستانی که شخصیتها را در کنشهای بینافردی نشان میدهد، خود به خود برای ما که دائماً در کنش متقابل با

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مقاله با موضوعاستاندارد، صورتهای مالی، رگرسیون، اطلاعات مالی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید