فی نفسه» با طبیعت بدویاش ظهور کند و بتواند همهی نیروهای روانی خود را باز یابد و به راستی آزاد شود. ضمیر پنهان که در حالت خواب و دیوانگی از قید نظارت « ذهن بیدار» آزاد شده است به خودی خود جلوه مینماید و «نگارش خود به خود» پیام های او را ثبت میکند. بدیهی است که برای فرو رفتن در این «حال بیخودی» باید از دستورها و خواهش های دنیای خارج دوری گزید. (سید حسینی،۱۳۵۸: ۲۸۵-۲۹۱)
سوررئالیستها با نفی عمل خودآگاه مغز به دنبال ناخودآگاهی هستند که در نظر فروید کنترلکنندهی خودآگاه نیز میباشد. این ناخودآگاهی روند اصلی کارکرد مغز و یا همان واقعیت برتری است که سورئالیستها به دنبال آنند. از اینرو هرآنچه که در حالت ناخودآگاهی مغز شکل بگیرد و گفته شود پسندیده است. این دیدگاه بسیار شبیه به باوری است که میگوید: « مستی و راستی» چرا که در حالت خلسه ذهنی هرآنچه پدیدار میشود دستور مستقیم از ناخودآگاه شخص است. این مکتب ازآنجا که مربوط به بخش خاصی از تفکرات یا بخشی از کارکردهای مغزی است و تمام جوانب زندگی را در برنمیگیرد تنها برای برخی موضوعات داستانی مناسب است و نمیتوان آن را به موضوعات دیگر زندگی بشری تسری داد.
۱-۴-۴- مدرنیسم:
این دوره در انگلیس،کم و بیش از جنگ جهانی اول آغاز میشود و با پایان جنگ جهانی دوم پایان مییابد. با این تعبیر، مدرنیسم به تغییرات فرهنگی و زیبایی شناختی در هنر و ادبیات پس از جنگ جهانی اول اطلاق میشود وپاسخی است به حس در هم ریختگی اجتماعی زمان خود.
در آغاز قرن بیستم، سه ویژگی اساسی در زبان هنری رخ داد: انتزاعی سازی، انسانیت زدایی و مکان-فضا محوری. زمانی که انسان در جهان اطراف خود در هماهنگی و توازن به سر میبرد، سبک هنری،« انداموار» و تقلیدی است. اما زمانیکه انسان رابطهی قابل درکی با جهان ندارد، آن را انتزاعی و غیر طبیعی نشان میدهد. رویکرد انتزاعی در هنر مدرنیستی به گونهای انسانیت زدایی میانجامد. خوزه اورتگا گاست میگوید:« زندگی یک چیز است و هنر چیز دیگر… بیایید این دو را از هم جدا کنیم. شاعر از نقطهای آغاز میکند که انسان آن را پایان میخواند». به اعتقاد وی هنرمند مدرنیست از واقعگرایی رئالیسم و ناتورالیسم و انسانگرایی رمانتیک دور میشود و تصویری شیئگونه میآفریند و هنر شمایلگونه و استعارهوار میگردد. هنرمندان مدرنیست به هنرمندان « آوانگارد»۲۷مشهورند. هنرمندان آوانگارد سعی در بیگانه سازی خود از تمامی قواعد و خصوصیات سازمان یافته فرهنگی دارند و بر تجربهگرایی تأکید میکنند. ازینرو داستاننویسان این دوره« فرار از اسارت طرح داستان»را از اهداف خود برمیشمرند و رابطهی علی بین وقایع عالم به رابطهی نسبی و تصادفی تبدیل میشود. نگاه نویسنده مدرنیست به جهان چند پاره است و این نگاه آثاری با گسستگی به وجود میآورد. به تعبیر الیوت، نظم جاری در شیوههای سنتی ادبی که جهان را منسجم و با ثبات میانگاشت، نمیتواند آشوب و بیحاصلی دوران معاصر را نمایش دهد.(نجومیان،۱۳۸۳: ۱۸-۲۷)
۱-۴-۵- پست مدرنیسم:
«پسامدرنیسم اصطلاحی است که برای توصیف نظریه پردازی دربارهی زیبایی شناسی معاصر به کار میرود. این اصطلاح بیش از آنکه سامان اجتماعی را مشخص کند، به طرز تفکر و شیوههای بازنمایی در هنر و ادبیات مربوط میشود و سبکی در نگارش متون ادبی، یا ژانری نو در ادبیات را مشخص میکند». (پاینده،۱۳۹۰: ۲۲) آنچه به عنوان پست مدرنیسم مطرح است یک حرکت فرهنگی منسجم و جدا از مدرنیسم نیست. پست مدرن هنوز درون مدرنیته حرکت می کند. لیوتار معتقد است که یکی از مهمترین ویژگیهای وضعیت پستمدرن، جنگ با ابرروایتها و فراروایتهاست و اندیشمند پست مدرن به تکثر و ناهمانندی روایتها معتقد است. روایت پیوستگی اتفاقها در بستر زمان است. هر شیوهی روایتی نگاه و تفسیر ویژهای به وقایع، شرایط ایجاد آنها، دگرگونیهایی که ممکن است صورت گیرد و منطق درونی آنها دارد. روایتهایی در طول تاریخ تبدیل به الگوهای مسلط تفسیر وقایع گشتهاند. یعنی واقعه خود کلید فهم وقایع دیگر میشود. به اینگونه روایتها، ابرروایت میگوییم. مثل داستان پیدایش در کتاب انجیل، و منظور از فراروایتها منطقی است که از بیرون بر روایتها تحمیل میشود. مثلاً «رابطهی علی» این پیش فرض را مطرح میکند که روایتها بر اساس رابطهی علت و معلولی ساخته شدهاند و بر همین اساس هم باید تفسیر شوند. با اینکه رمان مدرنیستی به بازنمایی زبانهای مختلف و صداهای متکثر میپردازد اما همیشه زیر این چند صدایی یک زبان یکه یا صدای اصلی قرار دارد اما متن پست مدرن، این تکثر را به سوی هیچ تک صدایی نمیبرد. وضعیت پست مدرن دوره شکستن برتریها، سلسله مراتبها و تسلطهاست.
عقلانیت منطق اصلی پروژه مدرنیته بوده است و پست مدرنیسم به دلایل فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به این منطق برمیآشوبد. اگر مدرنیسم از جهان عقلانی فاصله گرفت و تعبیری ذهنی از جهان ارائه داد، پست مدرنیسم جنگی تمام عیار بر علیه دانش آغاز کرد. ( نجومیان،۱۳۸۴: ۲۰-۲۹)
۱-۴-۵-۱- ویژگیهای داستان پست مدرن:
تحلیل آثار داستانی نویسندگان غرب در نیمه دوم قرن ۲۰، به ویژه نویسندگان آمریکایی نشان میدهد که رمان پست مدرن از میان انواع تمهیدات ادبی، عمدتاً از ده ویژگی و تکنیک ادبی به شرح زیر بهره گرفته است:
۱) غلبه تلقی هستی شناسانه بر تلقی معرفت شناسانه
۲) چند پارگی شخصیت، ساختار و زمان
۳) به کارگیری بن مایههای هستی شناسانه ژانر علمی -تخیلی
۴) پارودی۲۸
۵) داستان خود زندگی نامهای
۶) چند جهانی بودن
۷) تکنیک چند صدایی
۸) عنصر شوخی و جدی نبودن(طنز تلخ)
۹) سیال بودن نسبت به اشکال ادبی ظاهراً سطحی
۱۰) راوی غیر قابل اعتماد
( رهادوست،۱۳۸۰: ۳۰)
حسین پاینده در کتاب داستان کوتاه در ایران ویژگیهای عمدهی داستانهای پست مدرن را به شرح زیر میداند:
۱) پیچیده و بحثانگیز بودن واقعیت
۲) نمایش زندگی به عنوان چرخه مصرف اقتصادی
۳) برجسته نشان دادن سبک زندگی افراد داستان
۴) سیطره گفتمان و تحت تأثیر قرار داشتن شخصیتها با گفتمانی حاکم بر داستان
۵) نقش رسانهها در انتقال گفتمانها
۶) هجو
۷) التقاطی بودن داستان پست مدرن با مقاله یا دیگر گونههای نوشتار
۸) جایگزینی ایماژ به جای نوشتار، نگارش بازیگوشانه داستان برای به سخره گرفتن نابخردیها
۹) بینامتنیت. (پاینده،۱۳۹۰: ۳۴-۳۶)
تمامی ویژگیهای گفته شده به علاوه ویژگیهایی جدید که هر روزه از طرف نویسندگان پست مدرن به این گروه اضافه میشود، خصیصههایی هستند که داستان پست مدرن با آنها معرفی و شناخته میشود. در پایان این بخش بیان گفتهی دیوید لاج، خالی از لطف نیست. او میگوید:
« بنا بر نظریه ساده گفته شدهی یاکوبسن، هر کلامی باید موضوعاتش را مطابق اصل مشابهت یا مجاورت به هم مربوط سازد و معمولاً نوعی از ارتباط را بر دیگری ترجیح میدهد. نوشته پست مدرنیست سعی دارد با یافتن قاعده دیگری برای نوشتار، این قانون را به مبارزه بطلبد. من نام این قواعد دیگر را پس و پیش کردن، انفصال، تصادف، افراط و اتصال کوتاه گذاشتهام». (لاج،۱۳۷۳: ۱۲)
۱-۴-۵-۲- نظریههای مهم پست مدرن:
پساساختارگرایی، مرگ مؤلف( نظریههای بارت و فوکو)، فراروایتها(نظریه لیوتار)، وجودشناسی ( نظریه مک هیل)، فراداستان( نظریه هاچن)، فراتاریخ( نظریه وایت)، وانمودگی و فوق واقعیت( نظریه بودریار)، گفتمان( نظریه فوکو)، غنیسازی ادبیات( نظریه جان بارت) (پاینده،۱۳۹۰: ۱۴)
۱-۵- جامعه شناسی ادبیات:
« آنچه در اساس، جامعه شناسی ادبیات به گستردهترین معنا را از همهی دیگر شکلهای نقد جدید جدا میکند، این حکم نظری است که در آفرینش هنری، یک فرد به تنهایی مورد نظر نیست بلکه اثر، بیان نوعی آگاهی جمعی است که هنرمند با شدتی بیش از اکثر افراد در تدوین آن شرکت میورزد.
در همین چشم انداز است که پرسش مربوط به تعیین جایگاه اثر هنری نسبت به عامل اجتماعی طرح میشود:
آیا اثر بازتاب محض یا نشانهی عامل اجتماعی است؟ یا بیان تخیلی واقعیتی است که با آن پیوند دیالکتیکی دارد؟
پیش از آن که جامعه شناسی آفرینش ادبی به دانش شناسی مرتبط گردد، ارائه پاسخ علمی ناممکن خواهد بود. اما دوام و استمرار این پرسش، روش نقد جامعه شناختی را به نحوی دقیق از سایر نقدهای معاصر ( زبانشناختی، روانکاوانه یا درونمایهای) متمایز ساخته است». (پوینده، ۱۳۷۷: ۶۴)
یکی از نظریهپردازان در حوزهی جامعهشناسی ادبیات، لوسین گلدمن، محقق رومانیایی است. وی تحت تأثیر نظریات مارکسیسم قرار داشت و پیرو جامعهشناسی دیالکتیکی بود. در توضیح جامعهشناسی دیالکتیکی باید از توجه همیشگی گلدمن به نقش تاریخ در پژوهشهای اجتماعی یاد کرد. « اثباتی بودن جامعهشناسی در گرو تاریخی بودن آن است. در واقع همانطور که پدیدههای انسانی به پدیدههای مجزای اجتماعی و تاریخی تقسیم نمیشوند، بررسی آنها در دو عرصهی متمایز و در قالب دو علم متفاوت نیز ناممکن است». (پوینده، ۱۳۹۰: ۱۷۴) گلدمن روش پژوهشی خود را ساختگرایی تکوینی نامید. « ساختگرا از این لحاظ که به بررسی ساختارهای اثر و رابطهی آن با ساختهای ذهنی میپرداخت و تکوینی از این لحاظ که علت به وجود آمدن این ساختارها را براساس شرایط تاریخی تشریح میکرد». (ولیپور، ۱۳۸۷: ۱۳۰)
گلدمن معتقد است که فاعل آفرینش هنری، ساختارهای ذهنی فرافردی هستند و نویسنده فاعل یکتای اثر هنری نیست. او انکارکنندهی وجود نویسنده یا هنرمند نیست بلکه معتقد به کارکرد جمعی اثر ادبی برای یک طبقهی اجتماعی است. در واقع اثر ادبی با منسجم ساختن جهاننگری موجود، آن را از حالت بالقوه به حالت بالفعل و خودآگاه درمیآورد. « در نظر او نویسنده بازتابندهی آگاهی جمعی نیست، بلکه برعکس ساختارهایی را که آگاهی جمعی به شیوهای نسبی و ابتدایی پرورده است، از درجه انسجام گستردهای برخوردار میسازد. از این لحاظ اثر ادبی در حکم نوعی آگاهی یافتن جمعی از رهگذر آگاهی فردی یعنی آگاهی آفرینندهی اثر است. آگاهی یافتنی که برای گروه اجتماعی آشکار میسازد که اندیشه، احساس و رفتار خویش « بیآنکه بداند» چه هدفی را دنبال میکرده است». (پوینده، ۱۳۹۰: ۱۷۹-۱۸۰) « نویسندهی بزرگ همانا فردی استثنایی است که در عرصهای معین یعنی در عرصهی آثار ادبی (یا آثار نقاشی، نظری، فلسفی، موسیقایی و غیره) جهان خیالی منسجم یا تقریباً منسجمی میآفریند که ساختارش با ساختاری که مجموعهی گروه به آن گرایش دارد، منطبق است». (همان،۹۵) او معتقد است رفتار انسان با توجه به توضیحات روانشناسانی چون ژان پیاژه، خصلتی با معنا دارد. ازین رو آفرینش ادبی نیز بامعناست و معنای آن زمانی آشکار میشود که در بطن کارکردهای طبقه یا گروه اجتماعی پرورانندهی آن اثر قرار بگیرد. در ادامه بیان میکند که طبقات اجتماعی به هنگام رسیدن به بیشینه آگاهی ممکن،

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   با لوکس ترین هتلای بلیز آشنا شید
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید