ص دیگری برایمان کاملاً پذیرفتنی بودهاست. بدین ترتیب داستاننویسی که درپی بازآفرینی واقعیت است، میکوشد داستان را از نقطه نظر شخصیتی نقلکند که تا حد ممکن آن را محتملتر و پذیرفتنیتر بنمایاند و به بهترین نحو تأثیر واحدی را که او مدنظر داشتهاست، در ذهن خواننده باقیگذارد». ( پاینده،۱۳۹۰: ۶۴-۶۵)
برای مثال در رمان « مادرم بیبیجان» اثر اصغر الهی، تصویری که راوی نوجوان از اعتقادات برادر خود ارائه میدهد قابل باور و تأثیرگذار است حال آنکه اگر فرد دیگری آن را بیان میکرد به این اندازه مؤثر واقع نمیشد:
مهمترین اطلاعات دربارهی شخصیت رشید را تنها او ارائه میدهد:
« آقاداداش من، رشید آقا اول با خدا لج کرد، زد زیر قبول خدا و لج مادرمان بیبیجان را درآورد و خشت بیدینی را توی خانهمان گذاشت و برکت از خانهمان رفت». (الهی، ۱۳۵۸: ۳۲)
« پایتخت که رفت عوض شد و سرش توی کتاب رفت. هرچه هست و نیست لای همین کتابها است که مرض بود و به جان همهمان افتاد». (همان، ۳۳)
زاویه دید در داستان تا حدودی کنترل کنندهی دیگر عناصر داستان نیز میباشد و به خصوص لحن راوی متأثر از آن است. ازینرو انتخاب زاویه دید مناسب همواره مورد توجه نویسندگان بودهاست. زاویه دید مناسب حتی میتواند قابلیت نمایشی داستان را تغییر دهد.
۱-۳-۱-۱- زاویه دید سوم شخص:
۱) زاویه دید دانای کل. اصظلاح رایجی است برای آن دسته از آثار بزرگ و متنوع داستانی که راوی همه چیز را در مورد شخصیتها و وقایع میداند. همچنین براساس سنت ادبی، دراین سبک روایت، راوی به درون افکار، احساسات و انگیزههای شخصیتها راه میبرد. راوی آزادانه در زمان و مکان جابهجا میشود و از شخصیتی به شخصیت دیگر میپردازد و سخنان، رفتار و حالات ذهن خودآگاه آنان را گزارش میکند یا پنهان میسازد. در این شیوه روایت راوی مداخلهگر آن است که علاوه برگزارش اعمال و انگیزههای شخصیتها دربارهی آنها اظهار نظر و قضاوت مینماید و گاهی نگرشها و دیدگاههای کلی خویش را در باب زندگی انسان بیان میکند. راوی دانای کل ممکن است موضع نامداخلهگر اتخاذ کند و نظریات یا داوریهای خود را در روایت دخالت نمیدهد.
۲) زاویه دید محدود. راوی داستان را به زبان سوم شخص روایت میکند، اما در محدودهی تجربیات، افکار و احساسات یکی از شخصیتهای داستان باقی میماند. هنری جیمز که در درین سبک تغییراتی صورت داد، این چنین شخصیتی را «کانون» یا «آینه» یا «مرکز آگاهی» توصیف میکند.
نویسندگان متأخر این شگرد را به روایت سیلان ذهن۱۱ توسعه دادند، که در آن مشاهدات بیرونی به همان شکلی که به جریان پیوسته فکر، حافظه، احساسات و آگاهی یک مشاهدهگر راه مییابند برای ما روایت میشوند.» (آبرامز،۱۳۸۴: ۲۸۲-۲۸۴)
«در جریان سیال ذهن، نویسنده سعی دارد به طور مستقیم و بیواسطه به درون ذهن و آگاهی شخصیتهایش وارد شود و آنچه را در درون آنها میگذرد، بیکم وکاست گزارش کند». (نجومیان۱۳۸۳: ۲۰)
« ترسیدم دستم از دستهایی که مرا از تاریکی به روشنایی میبردند، کنده شود. چشمهایم را روی هم گذاشتم. سوزنهای نور به چشمهایم میزدند. دستهایی که نمیدیدم، دستم را ول کردند». (الهی:۱۳۸۶، ۹)
در زاویه دید سوم شخص، از آن رو که راوی بر کل داستان اشراف دارد و پایان داستان را میداند و تنها گزارشدهندهی آن برای مروی است، صمیمیت کمتری نسبت به زاویه دید اول شخص احساس میشود.
۱-۳-۱-۲- زاویه دید اول شخص:
« این شیوه تا جایی که به صورت منسجم اعمال شود، موضوع روایت را به دانستهها، تجربیات و استنباطهای راوی اول شخص یا آنچه که وی از مصاحبت با دیگر شخصیتها کسب میکند محدود مینماید. میان چند دسته از راویهای اول شخص تفاوت وجود دارد:
۱) راوی «من» که فقط شاهد اتفاقی یا مشاهدهگر موضوعات روایت است.
۲) راوی که خود عنصری از داستان است اما فقط نقش جزیی یا حاشیهای دارد.
۳) راوی که خودش شخصیت اصلی داستان است ». (آبرامز،۱۳۸۴:۲۸۴)
زاویه دید اول شخص به این دلیل که افکار و احساسات را صمیمانه تر نقل می کند و داستان در ارتباط هرچند جزیی با خود وی است، در مقایسه با زاویه دید سوم شخص مؤثرتر است.
۱-۳-۱-۳- زاویه دید دوم شخص:
درین شیوه روایت، راوی داستان را کلاً یا اکثراً به صورت یک خطاب، و با استفاده از ضمیر دوم شخص«تو» برای فرد دیگری روایت میکند. دوم شخص ممکن است یک شخصیت داستانی، یا خوانندهی داستان، یا حتی خود راوی، یا تلویحاً یا به صورت ناآشکار یا موقتی فرد دیگری باشد. (آبرامز۲۸۱:۱۳۸۴).
آبرامز بیان میکند که راوی ممکن است آنچه را که روایت میکند بیان انجام عمل مخاطب در طول زمان بوده باشد. مثلاً اینکه در گذشته چه کاری انجام داده، اکنون مشغول انجام چه کاری است و در آینده چه خواهد کرد». ( آبرامز،۱۳۸۴: ۲۸۵-۲۸۱)
۱-۳-۲- پیرنگ۱۲:
« پیرنگ مرکب از دو کلمهی پی+رنگ است. «پی» به معنی بنیاد، شالوده و پایه آمده و رنگ به معنی طرح و نقش. بنابراین پیرنگ روی هم به معنی« بنیاد نقش» و «شالوده طرح» است و معنای دقیق و نزدیک برای پلات. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی که اولین بار این مفهوم را برای پلات پیشنهاد کردند، معتقد هستند که پیرنگ همان بیرنگ است که در فرهنگها آمده است. در فرهنگ معین بیرنگ چنین تعریف شده:
«طرحی که نقاشان بر روی کاغذ کشند و بعد آن را کامل کنند، طرح ساختمانی که معماران ریزند و از روی آن ساختمان را بنا کنند». (میر صادقی،۱۵۰:۱۳۶۴)
پیرنگ، نقشه، طرح، الگو یا شبکهی استدلالی حوادث در داستان است و چون و چرایی حوادث در داستان را نمایش میدهد. به عبارت دیگر، پیرنگ، حوادث در داستان را چنان تنظیم و ترکیب میکند که در نظر خواننده منطقی جلوه کند. از این نظر، پیرنگ تنها ترتیب و توالی حوادث نیست. بلکه مجموعهی سازمان یافتهی وقایع است. در واقع نقل حوادث است با تأکید بر روابط علت و معلولی. در هر اثر ادبی پیرنگ نشان میدهد که هر حادثهای به چه دلیل اتفاق میافتد و بعد از آن نیز چه حوادثی و به چه دلیل اتفاق میافتد. (میرصادقی، ۱۳۷۷: ۵۲-۵۳)
ارسطو بیان میکند که پیرنگ در آثار نمایشی از اعمال و وقایعی سرچشمه میگیرد که برای انتقال مقاصد عاطفی و هنری شکل گرفتهاند و اعمال داستانی اعم از گفتار یا رفتار شخصیتها، ابزاری برای بیان خلقوخوی آنها هستند بنابراین پیرنگ و شخصیت دو مفهوم نقادانه وابسته به هم میباشند. (آبرامز،۱۳۸۴:۲۷۲)
پیرنگ باید پویا باشد، در واقع نویسنده باید طرحی را در نظر بگیرد که قابلیت گسترش داشته باشد تا جذابیت متن بالاتر رود. نویسندگانی که در انتخاب پیرنگ به صورت واقعگرایانه پیش میروند و قبل از شروع داستان به تمام جوانب پیرنگ فکر میکنند در نگارش داستان موفقتر میشوند. مفهوم پلات را میتوان وسیعتر از این تعاریف دانست. به این معنا که بنا بر خرد برآمده از جهان داستان، پیرنگ کلیه عناصر داستان را در بر میگیرد. به بیان دیگر میتوانیم اصل علیت را از کلیه عناصر داستان توقع داشته باشیم یا پلات را علت العلل داستان بنامیم. بدین ترتیب آن «چرا»ی بخردانه دیگر نه فقط پس از هر حلقه از زنجیره حوادث، که به دنبال ورود هر شخصیت در داستان، هر گزینش مکانی و زمانی، هر زاویه دید و راوی باید به نوعی با منطق « واقعیت داستانی» پاسخ داده شود. اگر خواننده دربارهی زاویه دید داستان، حضور فلان شخصیت در داستان، زمان داستان و… سؤالی بپرسد، داستان باید پاسخی منطقی برای آنها داشته باشد. با تعاریفی که از پلات ارائه شد، پاسخ این سؤالات برعهدهی پلات نثر، پلات، راوی، پلات شخصیت و دیگر پلاتها خواهد بود. (مندنیپور،۱۳۸۳: ۱۲۹-۱۳۰)
پیرنگ پویا در داستان کوتاه «راننده و گودال» از مجموعه « حکایت عشق و عاشقی ما» به خوبی مشهود است و هیجانی که از خواندن متن آن مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد نشاندهندهی پویا بودن پیرنگ آن است:
« راننده جواب نداد. صورتش در آینه نبود. شانههایش تکان میخورد. مرد تکیه داد به پشتی صندلی و فکر کرد: شاید وارد باشد ». (الهی، ۱۳۸۶: ۲۱)
« همچنین توجه داشته باشید که پیرنگ با « داستان» تفاوت دارد- به این معنا که پیرنگ، چکیده بسیار کوتاهی از ترتیب زمانی وقایع یک اثر ادبی است. زمانی که ما داستان یک اثر ادبی را خلاصه میکنیم، میگوییم ابتدا این واقعه رخ میدهد بعد فلان واقعه روی میدهد. فقط در صورتی که چگونگی ارتباط وقایع، شیوه بیان، نظم دادن همه موضوعات یا طرز نظم یافتن آنها برای دستیافتن به تأثیرات مورد نظر را تصریح کنیم، در آنصورت چنین چکیدهای، یک پیرنگ خواهد بود». (آبرامز، ۱۳۸۴: ۲۷۲-۲۷۳)
«صورتگرایان روسی برای آنکه تمایز میان مصالح خام و بازآرایی زیباییشناختی این مصالح در داستان را نشان دهند از مفاهیم داستان و پیرنگ بهره گرفتند. تفاوت اساسی این دو مفهوم از نوع برخورد با ترتیب زمانی و علیت ریشه میگیرد. در «داستان» رخدادها بر اساس توالی زمانی و علیت به یکدیگر مربوط میشوند. در«پیرنگ» نظم تقویمی رخدادها و پیوندهای علی آنها با یکدیگر به هم میخورد، و نظم و ترتیب متفاوتی میان آنها برقرار میشود». ( مکاریک۱۱۶:۱۳۹۰)
«طرح یکی از عناصر اصلی قصه، نمایشنامه و شعر است. طرح را اینگونه تعریف کرده اند: « در نمایشنامه، شعر و یا داستان طرح عبارت است از نقشه، نظم، الگو و شمایی از حوادث. به عبارت دیگر حوادث و شخصیتها طوری در اثر شکل مییابند که باعث کنجکاوی و تعلیق خواننده یا بیننده شود. خواننده به دنبال تعقیب حوادث است و میخواهد علت وقوع آنهارا بداند. از نظر زبانی طرح دارای سه زمان دستوری است: چرا آن حادثه اتفاق افتاد؟ چرا این ماجرا دارد اتفاق می افتد؟ و یا اصلاً حادثه ای اتفاق خواهد افتاد؟» ( اخوت، ۱۳۷۱: ۳۶)
« میتوان گفت که ارتباط میان رویدادهای داستان با طرح همانند درج رویدادهای زندگی در تاریخ است: یعنی طرح همانند تاریخ با حذف و اضافه کردن روبهروست. ای.ام فورستر معتقد است که طرح، داستان نیست بلکه ساختمان منطقی، فکری و سببی آن است. بنابراین، طرح، همان رمان است در جنبه ی معقول و منطقی خود و نیاز به راز دارد، و البته این راز بعدها آشکار خواهد شد. نتیجه این که داستان توالی حادثه است آنگونه که واقعاً اتفاق افتاده است و زمان آن خطی و مسلسل است. در صورتی که در طرح زمان دستکاری میشود و واقعیت به صورت تکهتکه و جابهجا عرضه میشود. طرح واقعیت اثر است در حالیکه داستان خود واقعیت است. در طرح نویسنده میتواند نتیجه را قبل از علت بیان کند، ویا آخر را قبل از شروع بیاورد و مکانیسم آن ارتباط تنگاتنگی با نوع ادبی دارد و از نوعی به نوع دیگر متفاوت است. به طور مثال در رمان های روانشناختی، نویسنده ابتدا حالات شخصیت را توصیف می کند و بعد وقایع و حوادثی را که باعث به وجود آمدن این حالات شده است برای خواننده بازگو میکند». ( اخوت،۴۲:۱۳۷۱) که

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مقاله با موضوعصورتهای مالی، استاندارد، حسابداری مالی، گزارشگری مالی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید