میتوانند آن را در اثری ادبی به انسجام برسانند و نویسنده به عنوان فاعلی، منتقل کنندهی این بیشینه آگاهی ممکن، به اثر ادبی است. وی برای بررسی اثر ادبی از دو مرحله پیروی میکند. در ابتدا معتقد است که اثر ادبی میبایست، جمله به جمله یا بیت به بیت، طبق الگوی فرضی از پیش تعیین شدهای بازخوانی شده و طبق همان الگو تفسیر شود. در مرحلهی بعد، ساختار معنادار متن که به وسیلهی آن الگو یافته شده است، طبق ساختار شرایط تاریخی شکل دهندهی آن اثر بررسی شده و تشریح گردد تا در عین شناخت ساخت معنادار اثر، ارتباط آن با تاریخ شکل دهندهاش حفظ شود. ازین رو گلدمن در روش دیالکتیکی خود، به ارتباط دائمی اجزا و کلیت متن با هم تأکید دارد و شناخت هریک را بدون دیگری ناممکن میداند. « او برخلاف هگل و لوکاچ که کلیت را یگانگی کامل ذهنیت و عینیت و در نتیجه انحلال دنیای مادی در دنیای روحی میدانستند، معتقد بود که کلیت عبارت است از واقعیت عام و جهانگستری که دنیای مادی و دنیای روحی را در بر میگیرد. کلیت از نظر او یک فرایند تاریخی است، که تابع اصل تغییر درونی اجزاست نه تثبیت اجزا. در درون کلیت، تمام اجزا روابط متقابلی با هم دارند و به یک اندازه بر هم تأثر میگذارند». (پوینده، ۱۳۸۱: ۲۹)
۱-۵-۱- مفاهیم اساسی در روش لوسین گلدمن:
۱)کلیت و تکوین:
گلدمن از همان نخستین کتاب مهم خود«در آمدی بر فلسفه کانت» تأکید میکند که کلیت در فلسفه مارکسیستی، برخلاف معادلات جبری به صورت انتزاعی تعین پذیر نیست.کلیت نه به یک الگوی نظری، انتزاعی و صوری، بلکه به واقعیت تاریخی ساختپذیر برمیگردد. کلیت فرایندی پیوسته است و همان فاعلی که در پی «ساختن» نظری این کلیت است، عنصری ازین فرایند است، با تمام وجود در آن شرکت میکند. در نتیجه این امر اصلی اساسی به دست می آید که شیوه دیالکتیکی را از تمام دیگر شکلهای اندیشه قاطعانه جدا میکند: نگاه بیرونی به واقعیت امکان ناپذیر است. کلیت در وهله نخست مقولهای است که نمیتوان دربارهاش به وجه اخباری سخن گفت. دلیل مشخص این ناتوانی در آن است که ما خود در داخل این کلیت جای داریم.
۲) گلدمن به پیروی از مارکس و لوکاچ و در تقابل با ایده آلیسم هگلی معتقد است که کلیت از حرکت روح که به دانش مطلق میانجامد پیروی نمی کند. در نظر هگل، کلیت، تابع اصل درونی فرایند خاص خویش است و از قانون تحول مفهوم پیروی میکند، نه از قانون تحول واقعیت. جهان واقعی به صورت پدیده تبعی و فرعی دنیای ایده درمیآید. به این ترتیب قاعده عبارت است از یگانگی کامل ذهنیت و عینیت به معنای انحلال دنیای مادی در دنیای روحی. در نظر گلدمن کلیت عبارت است از واقعیت عام و جهان گستر که دنیای مادی و دنیای روحی را در بر میگیرد.
۳)گلدمن در تقابل با ایده آلیسم متافیزیکی و نیز عقل باوری پوزیتیویست و ساختگرا معتقد است که کلیت ممکن نیست به لحاظ عینی داده شده باشد بلکه در گوهر خود حاصل فعالیت بشری است. انسان برای دریافت واقعیت به کلیت سازیهای نسبی روی میآورد. بیآنکه به عینیت محض و شفاف دست یابد کلیتهای قدیمی را میشکند تا کلیت جدیدی بیافریند. بنابراین کلیت عبارت است از فرایند تاریخی پیوسته. کلیت تابع اصل تغییر درونی است نه تابع اصل تثبیت اجزا. در نتیجه رابطه صورت و محتوا رابطهای است دیالکتیکی، به این معنا که صورت حاصل با واسطهی محتوا است. به عبارت دیگر صورت نیز از حرکت دگرگونی محتوا ناشی میشود. در این میان محتوا بر صورت تأثیرات یک جانبه ندارد بلکه بین آن دو وابستگی متقابل، کنش و واکنش و حرکت و انطباق دو سویه برقرار است. بنابرین اگر کلیت تابع فرایند تغییر است، ساختارهای درونی که معمولا «اجزا» خوانده میشوند هیچگاه بیتغییر نیستند و همواره در فرایند دگرگونی و جهش درگیرند. به عبارت دیگر کلیت در نظرگاه گلدمن نه کلیت صوری بلکه کاملاً دیالکتیکی است.کلیت دیالکتیکی سنگ بنای اندیشه گلدمن است. بنابرین شناخت اجزا تابع کل است و درک کل نیز به شناخت اجزا و ترتیب و نظام مناسبت آنها مشروط است. در نظر گلدمن شناخت پدیدهها فرآیندی دوگانه یعنی در عین حال، دریافتی- تشریحی است. حرکت پیوسته دریافت یک پدیده به سوی تشریح آن، نه فقط لازمه بلکه شرط ناگزیر دیالکتیک مارکسیستی است. یکی از نتایج این امر آن است که پژوهش در علوم انسانی باید در دو سطح صورت گیرد:
در سطح موضوع پژوهش(یعنی پدیده مورد نظر) و در سطح ساختار فراگیر.
دریافت، مرحله نخست تحلیل را نشان میدهد و وضعیت درونی ساختار موضوع پژوهش را روشن میکند. بنابرین دریافت درونی نوعی تفسیر است. در مقابل، تشریح بیرون از تفسیر قرار دارد و بیرونی است. تشریح به زمینه تاریخی، اجتماعی و فرهنگی دربرگیرنده ساختار برمیگردد. در نظر گلدمن کاربرد روش دیالکتیکی _ یعنی ساختارگرایی تکوینی _ در بررسی جامعه بیش از هر چیز به معنای دریافت پدیدههای اجتماعی در تاریخ مندی آنها است و دانش انضمامی پدیدههای انسانی فقط در قلب جامعه شناسی تاریخی یا تاریخ جامعه شناسی امکان پذیر است. (لووی، میشل و سامی نعیر ، ۱۳۷۶: ۳۸-۴۰)
۱-۶- روانشناسی و ادبیات:
۱-۶-۱- ارتباط علم روانشناسی با سایر علوم:
موضوع علم روانشناسی، انسان است و این علم با انسان سروکار دارد؛ به همین دلیل هرجا که صحبت از انسان باشد علم روانشناسی حرفی برای گفتن خواهد داشت و چون انسانها در تمامی زمینههای ادبی، اجتماعی، فلسفی، فیزیولوژی و . . . فعالیت دارند، روانشناسی نیز با تمام این علوم در ارتباط خواهد بود. روانشناسی با جامعه شناسی رابطه بسیار نزدیکی دارد. از آنجا که نقش محیط در تربیت و شکلگیری هویت شخصی افراد همواره مورد توجه جامعهشناسان بوده است، ارتباط جامعهشناسی و روانشناسی به عنوان علومی که زمینه کاری مشابهی دارند، مهم و قابل بررسی خواهد بود. ارتباط روانشناسی با فلسفه در توجه هر دو آنها به مباحث ماهیت روان و تجرد آن، تعامل بدن و روان، ماهیت عواطف و هیجانات و … روشن میشود. ارتباط روانشناسی با فیزیولوژی آنقدر زیاد است که رشتهای با عنوان روانشناسی فیزیولوژیک تأسیس شده است. روانشناسی با علم ادبیات نیز رابطه بسیار تنگاتنگی دارد، زیرا وقتی شخصی یک اثر ادبی را خلق میکند این اثر خلق شده، در صورتی که نظریاتی مانند مرگ مؤلف را کنار بگذاریم، میتواند نشأت گرفته از ذهنیات و تفکرات او بوده ویا طرز تفکر او دستمایهای برای خلق شخصیتهای داستانی قرار گرفته باشد. و خواندن متن ادبی با این دیدگاه پدیدآورنده نقد روانشناختی خواهد بود.
۱-۶-۲- مهمترین مکتبهای روانشناسی:
دراین بخش مهمترین مکتبهای روانشناسی مورد استفاده در نقد ادبی و برجستهترین نظریات آنها به صورت کوتاه بررسی خواهد شد.
۱-۶-۲-۱- مکتب روانکاوی زیگموند فروید۲۹:
زیگموند فروید پزشک و روانشناس معروف اتریشی در ۶ مه ۱۸۵۶در شهر فریبرگ، موراوی متولد شد. او به لقب پدر علم روانکاوی معروف میباشد. مهمترین و بزرگترین موضوعی که فروید آن را وارد علم روانکاوی کرد مبحث ناخودآگاه بوده است. فروید معتقد است که سیستم شناختی همه انسانها دارای سه سطح خودآگاه، نیمه خودآگاه و ناخودآگاه میباشد. خودآگاه، بخشی از سیستم شناختی است که فرد در هر لحظه به آن دسترسی کامل دارد و جنبه محدود شخصیت را دربر میگیرد. نیمه خودآگاه، بخشی ازسیستم شناختی است که فرد در همان لحظه مورد نیاز به آن دسترسی ندارد ولی با کمی تلاش به آن دست مییابد مانند مرور خاطرات و ناخود آگاه، بخشی از سیستم شناختی است که در دسترس فرد نبوده و فرد نسبت به آن آگاه نیست .در واقع ناهشیار نیروی سوق دهنده در پس تمام رفتارها را شامل می شود و مخزن نیروهایی است که نمیتوانیم آنها را ببینیم یا کنترل کنیم. ناهشیار جنبهی وسیع شخصیت را دربرمیگیرد. (شولتز،۱۳۸۸: ۵۸) فروید معتقد است برای اینکه بتوانیم به فرد کمک کنیم تا سلامت روان خود را به دست آورد و خودش را به بهترین شکل ممکن ابراز کند باید به فرد کمک کنیم تا بتواند ناخودآگاهاش را خودآگاه کند و این را مهمترین هدف روانکاوی قرار داده است . فروید معتقد است که سه قسمت در ذهن با یکدیگر درگیرند :
نهاد (id): مخزن غرایز است که بر اصل لذت استوار میباشد و همانند یک کودک رفتار میکند. تنها عملکرد نهاد برطرف کردن فوری هیجانهایی است که بر اثر تحریکات درونی و بیرونی در ارگانیسم بروز کردهاند. (شفیع آبادی،۱۳۷۷: ۳۴)
خود (ego):که بر اصل واقعیت استوار است و تلاش میکند خواستههای نهاد را به تأخیر بیاندازد تا در موقعیت مناسبش، این خواستهها بروز پیدا کنند تا برای فرد مشکلی ایجاد نشود.(شفیع آبادی،۱۳۷۷: ۳۵)
فراخود (super ego): که همان وجدان فرد است، برای فرد باید و نباید در نظر میگیرد و فرد را وادار میکند به خواستههای نهاد به هیچ عنوان توجه نکند و به ارزشیابی و قضاوت دربارهی رفتار خویش بپردازد. (شفیع آبادی،۱۳۷۷: ۳۶)
در برخی موارد کشمکش بین نهاد و فراخود به قدری شدت مییابد که خود دچار اضطراب شدید شده و برای از بین بردن این اضطرابها از مکانیزمهای دفاعی استفاده میکند. بدین صورت که خود به صورت ناخودآگاه، قسمتی از واقعیت و یا تمامی آن را تحریف میکند و باعث میشود که خود آرام شود. از بین مکانیزمهای دفاعی که فروید مطرح کرده است، «سرکوبی» مهمترین مکانیزم دفاعی میباشد. وقتی اتفاقی رخ میدهد و یا تمایلی وجود دارد که غیر عقلانی و غیرمعمول است، فرد دچار اضطراب میشود و برای ازبین بردن این اضطراب، آن را سرکوب میکند و این تمایل و خواستهی سرکوب شده وارد نا خود آگاه میشود و اغلب به صورت نمادین و سمبلیک در رؤیاها بروز پیدا میکند . به همین دلیل فروید معتقد است «رؤیا شاهراهی است برای رسیدن به ناخودآگاه». (شفیع آبادی،۱۳۷۷: ۷۱)
« در روانکاوی چند مفهوم پایه و اساسی وجود دارد که عبارتند از: تضاد احساسات و آرزوها و عواطف، عقدهی ادیپ، ناخودآگاهی و خودآگاهی، قدرت فراگیر فکر و اندیشه، فرافکنی یا دفاع من در مقابل کشمکشهای روانی و غیره.» (فروید، ۱۳۶۲: ۷) کین پسر به پدر و کین پدر به پسر یکی از معروفترین مضامین مورد استفاده هنرمندان است. در شاهنامهی فردوسی رستم، سهراب را که پسرش است میکشد یا کیکاووس پدر سیاوش به دنبال شکایت همسرش که نامادری سهراب است تصمیم به کشتن پسرش میگیرد. فروید نیز ازین مفهوم پسرکشی استفاده میکند و عقدهی ادیپ را شرح میدهد. ( همان، ۹-۱۱) یکی از بحث انگیزترین کتابهای فروید، کتاب “توتم وتابو” است. فروید درین کتاب از اعتقادات انسانهای بدون تمدن سخن میگوید که تحت تأثیر شدید قوانین تابو قرار دارند. با بررسی این تابوها میتوان دریافت که بسیاری از آنها با تغییر شکل در زندگی انسانهای متمدن هم حضور دارند و سازنده یا کنترلکنندهی بخش وسیعی از اعتقادات آنها هستند. فروید درین

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   با کمال تاسف هما داهات از بین ما رفت
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید