دیگرانیم جذابیت دارد. شخصیتهای چنین داستانی، از جهاتی خود ما و انسانهای اطراف ما هستند و لذا با خواندن داستان درک عمیقتری از شخصیت خودمان و دیگران کسب میکنیم. داستانی که واجد ارزش ادبی باشد، صرفاً آدمها را در وقایع خاصی نشان نمیدهد، بلکه توجه خواننده را به ویزگیهای شخصیتهایی جلب میکند که به وجودآورندهی آن وقایعاند». (حسین پاینده،گفتمان نقد،۸۵)
« از دیدگاه فلسفی، برخورد خاصگرایانه به شخصیت عبارت است از مشخصکردن فردیت شخص. پس از آنکه دکارت منتهای اهمیت را برای فرایند های اندیشه در ضمیر آگاه فرد قائل شد، طبیعتاً مسائل فلسفی هویت فردی نیز بسیارمورد توجه قرارگرفت. هم فلاسفه و هم رماننویسان بسیار بیشتر از آنچه تا آن زمان متداول بود به فردیت خاص اشخاص توجه کردند. از آنجا که هر فرد در زندگی واقعی نام خاصی دارد، رماننویسان نیز نوعاً با نامگذاری شخصیت ها سعی در خاص جلوه دادن آنها دارند. مسأله هویت فردی، منطقاً ارتباط تنگاتنگی با جایگاه معرفتشناختی اسامی خاص دارد، زیرا به قول هابز، «اسامی خاص یک چیز را به ذهن متبادر می کنند، اما کلیها چیزهای متعددی را به ذهن میآورند». در زندگی اجتماعی، اسامی خاص دقیقاً همین نقش را دارند، یعنی جلوههای کلامی هویت خاص افرادند. لیکن این نقش اسامی خاص، در ادبیات نخستین بار در رمان کاملاً تثبیت شد». (پاینده، ۱۳۸۹: ۲۵-۲۶)
« به طور کلی تعاریف مربوط به شخصیت را به دو دسته میتوان تقسیم کرد:
۱)شخصیت صرفاً به عنوان یکی از اشخاص داستان .
۲)شخصیت به عنوان یک پدیده پدیدارشناختی.
نظریه پردازانی که به شخصیت از دید پدیدارشناختی مینگرند، شخصیت را مقولهای ایستا نمیبینند، بلکه بازیگری است که باید نقش خود را به بهترین شکل انجام دهد. در اینجا شخصیت موجود پویایی است که هستی او در کنشهای داستانی پدیدار میشود». (اخوت، ۱۲۶:۱۳۷۱)
احمد اخوت بیان میکند که شخصیت را از جنبههای مختلفی چون نقش کنشی او در روند داستان، نام او، زبان و گویشی که به کار میبرد و معرف اوست و ارتباطی که با فضای داستان دارد میتوان بررسی کرد. (اخوت، ۱۲۸:۱۳۷۱)
۱-۳-۴-۱- شیوه های شخصیت سازی:
اخوت بیان میکند که برای شخصیت پردازی میتوان به دو شکل عمل کرد: مستقیم و غیرمستقیم. در روش مستقیم، راوی از شخصیت به صورت واضح تعریف میکند و خصوصیات او را برمیشمرد و کلیگویی میکند اما در روش غیرمستقیم با توجه به زاویه دید محدود، راوی داستان را به نحوهی نمایشی پیش میبرد و با نشان دادن این نمایش شخصیت را معرفی میکند. ( اخوت، ۱۴۲:۱۳۷۱)
یکی از سادهترین شیوههای شخصیتپردازی، نامگذاری و استفاده از اسامی عام یا خاص است.
اسمهایی که نویسنده برای شخصیتهای داستان انتخاب میکند اتفاقی نیستند و اغلب متأثر از خاستگاه فکری نویسنده و در ارتباط با قشربندی جامعه و تغییرات احتمالی آنها در داستان هستند. اسم برچسب سادهای نیست که به راحتی بتوان آن را عوض کرد. بارت معتقد است که خواندن داستان همان نامیدن اشخاص است. خواننده با این اسم و توصیفهای نویسنده، شخصیت داستانی را در ذهن خود مجسم میکند و شخصیت هویت مییابد.در واقع خواننده با اسم خاص اشخاص به هستی آنان دست مییابد. (اخوت، ۱۶۵:۱۳۷۱)
در رمان سالمرگی نام شخصیت سیاوش در پیشبرد داستان بسیار مهم است:
«لیلا گفت: اسمش را چی بگذاریم؟ گفتم: سیاوش. زیرلب گفت: ابراهیم، اسماعیل، سهراب…» (الهی، ۱۳۸۶:۳۰)
نویسندگان با تکیه بر باورهای اعتقادی و مذهبی جامعه و یا حتی پیشینهی فرهنگی اسامی شخصیتها را انتخاب میکنند. یعنی اسمی را که در باورها به شخصیتی خوب تعلق دارد برای شخصیت خوب داستان میگذارند. توصیف چهره شخصیتها نیز باید با خود آنها متناسب باشد، درغیر این صورت مخاطب دچار تناقض میشود. نویسنده برای باورپذیر ساختن شخصیتهای داستانی خود باید به سه عامل مهم توجه کند:
اول اینکه اعمال و رفتار شخصیتها در شرایط مختلف ثابت باشد و بدون دلیل موجه تغییر رفتاری صورت نگیرد، دیگر اینکه شخصیتها از انجام اعمال خود انگیزه خاصی داشته باشند و به طور کلی شخصیت آنها با توجه به خصوصیات فردیشان معقول و پذیرفتنی باشد. (میرصادقی، ۱۳۶۴: ۱۸۵-۱۸۶)
۱-۳-۴-۲- انواع شخصیت:
۱) شخصیتهای قالبی، شخصیت هایی هستند که از خود هیچ ویژگی خاصی ندارند که به آنها تشخص ببخشد امّا ظاهر آنها کاملاً آشناست و صحبتشان برای ما قابل پیشبینی است و به نظر میرسد که طبق الگویی از پیش تعیینشده رفتار میکند و به طور کلی تمام شخصیتهایی که میتوان واژه «نما» را به آنها اضافه کرد شخصیت قالبی دارند مثل روشنفکرنما، مظلومنما
۲) شخصیت های قراردادی، افراد شناخته شدهای هستند که مرتباً در تمام داستانها و نمایشنامهها با خصوصیاتی مشخص و جا افتاده ظاهر میشوند.
۳) شخصیت های نوعی، نیازمند عاریه گرفتن خصلتهای گروه ادبی سنتی نیست بلکه از ویژگیهای گروهی طبقهای سخن میگوید که پیش از این در ادبیات سنتی نبوده است مثل پروفسور گیج یا وکیل حیلهگر.
۴) شخصیتهای تمثیلی، شخصیتهای جانشینشونده هستند، به عبارت دیگر جانشین فکر و خلقوخو و خصلت و صفتی شدهاند مثل: آقای دیو سیرت، خانم خوش طینت.
۵) شخصیتهای نمادین، نویسنده را قادر میکند مفاهیم اخلاقی یا کیفیت روحی و روشنفکرانه را به قالب عمل درآورد. مثلاً قصه های«عقل سرخ» و «آواز پر جبرئیل» صبغهای نمادین دارند.
۶) شخصیتهای همهجانبه مورد توجه بیشتری هستند چراکه نویسنده آنها را مفصلتر تشریح میکند و خصلتهای فردی آنها ممتازتر از دیگر شخصیتها است . (جمال میرصادقی، ۱۳۶۴: ۱۹۷-۲۱۱)
نویسندگان باید توجه داشتهباشند که اگر از شخصیتهای قراردادی استفاده میکنند، آن را تا حدودی که به شخصیت داستان ضربه نمیزند با سلیقه جامعه مطابقت دهند . چراکه ادامه روند نویسندگان پیشین، از جذابیت متن میکاهد.
« در داستان کوتاه بیشتر با سایه روشنها روبهرو میشویم. به عبارتی شخصیتهای داستان کوتاه نه سیاهاند و نه سفید، بلکه خاکستریاند. یعنی آمیزهای از ویژگیهای ستودنی و نکوهیدنی هستند. مطلق نبودن شخصیتهای داستانی تا حدودی ناشی از این حقیقت است که در زندگی واقعی نیز دو واژه ی «خوب» و «بد» هر روز بیشتر از روز قبل رنگ میبازند و نسبی میشوند. پس شخصیتهای داستان کوتاه (به ویژه شخصیت اصلی ) تلفیقی از خصایص مثبت و منفی را در رفتارهایشان به نمایش میگذارند. از این نظر شخصیت اصلی داستان کوتاه معمولاً «چند بعدی» است». (پاینده، ۱۳۹۰: ۸۸)
شخصیت آقای عمرانی در رمان « سالمرگی»، شخصیت مرد و زن در داستان کوتاه « پنجره سومین اشکوب ساختمان شماره یک» و شخصیت بسیاری از داستانهای کوتاه الهی، از نوع خاکستری هستند و به قطعیت دربارهی خوبی و بدی آنها نمیتوان سخن گفت.
« شاید مهمترین موضوعی که دربارهی عنصر شخصیت باید به خاطر داشت، این است که شخصیت، به معنای «شخص» نیست. «شخص» لفظی است که برای اشاره انسانهای واقعی به کار میبریم اما «شخصیت» اصطلاحی است که برای اشاره به بازنمایی فرهنگی به کار برده میشود. شخصیت، تمهید یا شگردی ادبی برای پرداختن به گرایشهای گفتمانی در فرهنگ است، حال آنکه شخص لزوماً انسانی جاندار است».
(پاینده، ۱۳۹۰: ۹۱)
۱-۳-۵- صحنه۲۱:
زمینه جسمانی(فیزیکی) و فضایی را که در آن عمل داستان(نمایش،فیلم و…)صورت میگیرد، صحنه میگویند. این صحنه ممکن است در هر داستان متفاوت باشد و عملکرد جداگانهای داشته باشد و هر نویسندهای صحنه را برای منظور خاصی به کار گرفته باشد.
هرنویسنده به خوبی میداند که برای باورداشت داستانش، مکان و زمان وقوع آن را باید طبیعی و واقعی تصویر کند تا حقیقت مانندی داستانش تحقق پذیرد. به همین دلیل است که حتی در داستانهای فوق طبیعی و نماد گرایانه و خیالی و وهمی، صحنه داستان بر زمینه واقعی و قابل قبولی جریان دارد. (میرصادقی،۱۳۹۰: ۲۹۵)
بنابرین صحنه موجب شکلگیری داستان میشود و با تأثیراتی که بر فضای داستان میگذارد انتقال معنا به مخاطب را آسان تر میکند. حتی ممکن است نویسنده از صحنه به عنوان عاملی برای کند وکاو ذهنی مخاطب و رازآلود شدن داستان استفاده کند. صحنه در طول داستان میتواند به عنوان یک کلیدواژه برای یادآوری نکاتی در داستان باشد که از اهمیت بالایی برخوردار است. ارتباط صحنه با زمان در داستان نیز مهم است، چراکه گاهی صحنهپردازی در داستان با برداشت مستقیم از یک زمان بهخصوص، دور از انتظار نیست.
۱-۳-۵-۱- وظایف صحنه:
۱) فراهم آوردن محلی برای زندگی شخصیتها و وقایع داستان.
۲) ایجاد فضا و رنگ(اتمسفر) یا حال و هوای داستان، حالت شادمانی یا غم انگیزی، شومی، ترسناکی و شاعرانهای که خواننده به محض ورود به دنیای داستان، حس میکند.
۳) به وجودآوردن محیطی که اگر بر رفتار شخصیتها و وقوع حوادث تأثیری عمیق و تعیینکننده به جا نگذارد، دست کم بر نتیجه آنها مؤثر واقع شود. (میرصادقی،۱۳۶۴: ۲۹۸)
۱-۳-۶- فضا:
اصطلاح فضا و رنگ از علم هواشناسی به وام گرفته شده است، برای توصیف تأثیر فراگیر اثر خلاقهای از ادبیات یا نمونههای دیگری از هنر به کار برده میشود. فضا و رنگ با حالت مسلط مجموعهای که از صحنه، توصیف و گفتوگو آفریده میشود، سروکار دارد.
بعضی از ناقدان ادبی «فضا و رنگ» را معمولاً در ارتباط با داستانهایی به کار میبرند که از عنصر قابل توجه«توصیف» برخوردار است. به خصوص توصیفی که در آن مسلماً به ایجاد حال و هوای خاصی توجه دارد. (جمال میر صادقی،۱۳۶۴: ۳۹۹)
فضا در بررسی رمان، دربرگیرندهی تمامی عواملی است که حال و هوای داستان رابرای ما ایجاد میکند. بنابراین توصیف صحنهی داستان، زمان وقوع آن، ویژگی روحی و روانشناختی شخصیتها، برههی زمانی-اجتماعی وقوع داستان سازندهی فضای داستانی هستند.
حال و هوای داستان، رنگآمیزی عاطفی حاکم بر داستان است که در داستان از طریق دلالتها یا معنای ثانوی واژهها القا میشود. لحن راوی داستان به دلیل انتخاب واژگان خاص یا به کارگیری نحو۲۲ یا ساختمان خاص در جملات میتواند حاکی از حال و هوایی اضطرابآمیز، شادمانه، توأم با افسردگی، امیدوارانه، دلمرده و… باشد.
۱-۴- مکتب های ادبی:
« ادبیات معاصر، یعنی ادبیات ربع آخر قرن نوزدهم، و نیمه اول قرن بیستم، را نمیتوان دارای وحدت و نظم معین و شیوه مشترکی شمرد. در حالیکه ادبیات در دورههای گذشته واجد تعادلی، ولی کوتاه و موقت بود. (مثلاً «درون جویی» در رمانتیسم و «برون جویی» در رئالیسم). چنین مینماید که ادبیات معاصر بدون هیچگونه اشتراک سبک و مضمون، خود را به دست تصادم شخصیتهای گوناگون وتحولات متناقض سپرده و، بنا بر زمان و مکان و اجتماع و افراد، میان احیای رمانتیسم نو و حفظ باز ماندههای ناتورالیسم، میان نازکترین غزلیات عاشقانه و خشنترین رمان های رئالیستی، میان استحکام کهن زبان نگارش و

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه درموردروان شناسی، تعلیم و تربیت، آموزش پیش دبستانی، پیش دبستانی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید